حكيم زجاجى

1197

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

به پيش قزل ارسلان بوده شاد * وز آن كامران ديده بىمر گشاد به دست قزل شه مسلمان شده * وز آن كافرىها پشيمان شده به غايت جوانمرد و آزاده بود * عمادش ، اتابك لقب داده بود بدى حاجب مير ميران امير * ورا يار بوده در آن داروگير ز گنجه بيامد به اسم يزك * اسير آمد از دور و جور فلك عمر چون بدان كامران بازخورد * هم اندر زمان كوشش آغاز كرد بزد نيزه و برگرفتش ز زين * نهادش ز پشت فرس بر زمين بزد گردن آن سرافراز مرد * به زخمى سرش را ز تن دور كرد سپاه ورا گرد ، برهم فكند * سر گردنان ، مهتر از تن بكند به تحفه سر گردنان سپاه * فرستاد از آنجا به نزديك شاه اتابك سوى گنجه شد كامكار * گرفت آن بروبوم را در حصار در آن شهر بد مير ميران به درد * رخ از شرمسارى آن كار زرد ورا شومى كفر رنجور كرد * چو او شمع اسلام بىنور كرد چراغ دل مرد بىنور شد * وز او فرهء ايزدى دور شد بر او خشم بگرفت يزدان پاك * فلك جامهء دولتش كرد چاك ز بيماريش بود شه بىخبر * نيامد نهال اميدش به بر ز بيرون همىبود يك هفته جنگ * به جز باد چيزى نيامد به چنگ نبد حاصلى كامران بازگشت * به شهر شرغ شد سرافراز گشت بدان بوم‌وبر آتش اندر نهاد * زره در بر و ترك بر سر نهاد بر آن بد كه بستاند آن را به زور * بكوبد سران را به سم ستور كه از گنجه آمد چو مرغى بپر * بريدى و آورد ناگه خبر كه تاج سران مير ميران بمرد * پى تاركش را زمانه سپرد اتابك چو بشنيد گفتار مرد * بباريد از ديده خوناب زرد به رسم بزرگان دين ، شهريار * فرود آمد از تخت ، چشم اشكبار در آن سوگ بد نامبرده سه روز * چهارم چو بفروخت ، گيتىفروز سوى گنجه شد شهريار جهان * به گردش فراوان ، سران و مهان بزرگان گنجه برون آمدند * بر شاه دل پر ز خون آمدند 110