حكيم زجاجى
1196
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
بيازيد دست آن سرفراز و گفت * كه بو بكر ما گشت با درد جفت ز اسب اندر افتاد در راه شاه * نشانديم بازش بر اسب سياه اتابك چو آمد به تبريز باز * همىگفت با بندگان سرفراز كه فرياد فرزند نعمت رسيد * مرا چون قضا از فرس دركشيد به كردار مرغ هوا پر گرفت * مرا در زمان از زمين برگرفت بر اسبم چو بنشاند شد ناپديد * كسى در جهان اين شگفتى نديد مدار از ولى اين حكايت شگفت * كرامات مردان نشايد نهفت كسى كاو كرامات را منكر است * به نزديك اسلاميان كافر است چو عيسى به دست خزان شد اسير * پراكند آن لشكر از داروگير همان عز دين يحيى بىنظير * گرفتار شد اندر آن داروگير اتابك سوى گنجه آمد به درد * وز آنجا به بردع « 1 » شد آن شيرمرد ز هركشورى لشكرى بىشمار * به آران روان شد بر شهريار ملك نصرت دين قوى گشت باز * سوى نخجوان شد شه سرفراز در آن شهر بد با غم و غصه جفت * عمر با ابو بكر فرخنده گفت كه اى شاه منشين و سر بر فراز * سوى گنجه ران لشكر سرفراز برو گنجه بستان و آران بگير * به شمشير كن كار آران چو تير چو در گنجه شه مير ميران بود * به جنگ تو در چون اسيران بود به فرمان آن مير ريزند خون * اتابك برفت از ره كيلگون « 2 » ابو بكر از پس ، عمر پيش رو * كه بربودى از چرخ گردان گرو عمر بد به هر جاى آورده نام * جوانى بدى شاطر و خويشكام دلاور چو آمد به آرانزمين * به هرجا سپه بود اندر كمين دلش بود از كار بدخواه ريش * به راه اندرآمد سپاهيش پيش اميرى در آن لشكر نامجوى * ربوده به مردى ز بهرام گوى ورا ايلك بن اساريط ( ؟ ) نام * از آن پيش ترسا بد ، آن خويشكام به ابخاز و گرج اندرون ، بود مير * جوانى سرافراز و روشنضمير
--> ( 1 ) سمرقند به ماور النهر و بردع به آران اسكندر ساخته است . تاريخ گزيده ، ص 97 . ( 2 ) كيلگون ، شايد كيلكان در نزديكى اردبيل باشد . دهخدا