حكيم زجاجى
1192
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
ز تيغ ابو بكر جوينده تاج * سراسيمه چون چرخ قتلغ ايناج « 1 » دگر مير ميران در آن داروگير * گريزان برفتند مانند شير شرف آنكه خورشيد بد نام او * همه فتنه و جنگ بد كام او از او گشت خون سران ريخته * كه او بود ، آن فتنه انگيخته اتابك ابو بكر از او بد به درد * بفرمود با نامداران مرد برفتند جوياى خورشيد زود * چو شه را به دارنده اميد بود چو ذره به هر جاى بشتافتند * گريزنده خورشيد را يافتند كه مىرفت بر مركبى بادپاى * سراسيمه ، بىدانش و عقل و راى ز فعل بد خويش گم كرده راه * شده روز روشن به چشمش سياه به سوى سعيدان همىتاخت مير * بهاران بد و ، بر يكى آبگير سمندش به زير اندرون تشنه بود * ز غم بر تنش موى چون دشنه بود عنان بستد اسب تكاور ز مير * سر خود نهاد اندر آن آبگير چو مىديد كامد به تنگى نشيب * پياپى همىزد بر اسبش نهيب نجنبيد اسب تكاور ز جاى * نه بفكند دست و نه برداشت پاى رسيدند جوقى « 2 » سواران در اوى * فكندند سر از تن نامجوى به يك دم از او بازپرداختند * روانش به آب اندر انداختند ز خون لعل شد سربهسر آبگير * ز كردار بهرام و تأثير تير فرورفت خورشيد رخشان به آب * سيه شد ز تيغ سران آفتاب چو شد مير ميران از او در گريز * دلش جفت كين بود و سر پرستيز در اين جنگ شروان شهش يار بود * ميان سران نامبردار بود به دو داده بد دختر خويش را * برافروخته اختر خويش را چو ز اين رزم گشتند زيروزبر * نهادند زى گرج و ابخاز سر اينانج دلاور از ايشان بگشت * سراسيمه مىرفت بر كوه و دشت به رى بود آهنگ آن نامدار * در آن بوم بد مدتى شهريار
--> ( 1 ) از وى چهار پسر ماند ابو بكر ، قتلغ اينانج ، مير ميران ، اوزبك پهلوان . ( 2 ) قراسنقر نام و سلطان جوق نام از نسل خوارزميان . جوامع التواريخ ، 2 / 708 .