حكيم زجاجى

1187

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

چو آمد فرستاده پيش تكش « 1 » * جوابش چنين داد برترمنش كه من دشمنى را فكندم ز پاى * بريدم سرش را به شمشير و راى كه مىخواست بغداد را كرد پست * بر آن بد كه در پا مرا درشكست كنون كشور دشمن آن من است * ظفر روز و شب هم‌عنان من است تو برگرد بغداد را گوش دار * به جان صبر گير و به دل هوش دار مكن خانهء مهربانى خراب * كه از من شود بحر قلزم سراب وزير ابن قصاب سرتيز بود * به شمشير كين فتنه‌انگيز بود ببرد آن سخن‌هاى گوينده گوش * شد از بهر ملك جهان سخت‌كوش بجنبيد سلطان اعظم ز جاى * برآمد خروش از دم كره‌ناى به سوى سدآباد شد شهريار * سعادت قرين بود و اقبال يار برون كرد فرزند قصاب را * ببريد از جوى او آب را وزير ابن قصاب از جا برفت * رها كرد سلطان ورا تا برفت نشد در پيش گرچه بد كينه‌ور * وزير از ميان رفت تا دينور تكش خسروى بود با عقل و راى * به اسب اندرآورد چون پيل پاى سوى اصفهان رفت از ملك رى * در آن شهر بد مدتى نيك‌پى وز آنجا روان كرد آن شاه باز * به سوى خراسان شد آن سرفراز على شاه فرزند آن شاه بود * جوانى نكوروى چون ماه بود چو برداشت آن كامران راه را * رها كرد برجا على شاه را به فرزند خود داد ملك عراق * نبد آگه از درد و رنج فراق به كام دل خود به خوارزم رفت * سوى بزم از كوشش و رزم رفت در آن كار شد مدتى روزگار * تكش نيز ناگاه بربست بار برفت او جهان را به فرزند داد * محمد كه بد شاه بادين و داد على شاه « 2 » چون شد از آن باخبر * ز مرگ تكش گشت زيروزبر رها كرد ملك عراق آن دلير * به خوارزم شد كامران همچو شير

--> ( 1 ) تكش خان بن ايل ارسلان بن استز ، علاء الدين خوارزمشاه . ( 2 ) اشارت كرد كه دست عليشاه را بگشادند و او را در پهلوى خود بر تخت نشاند . حبيب السير ، 2 / 606 .