حكيم زجاجى
1182
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
260 ز شغل شهى جمله را دور كرد * چراغ دل و ديده پرنور كرد دويت وزارت كه شه نام برد * به تاج سران بلغنايم سپرد ابو سعد را كرد ز آن كار دور * بدانست آن شاه از نار نور ابو الفضل « 1 » قمى كه چون او بخيل * نديدست چشم سپهر چو نيل به دو داد جاى ابو سعد پير * وز اين خورد ناگاه بر كان شير ( ؟ ) چو اقبال گردد ز يك كاركرد * نبايد عزيزان خود خوار كرد ملكشاه شاهى جهانجوى بود * چو ماه دو هفته نكوروى بود چو سرو سهى بود بالاى شاه * از آن سرو نازان نماينده ماه رخى گرد چون سيب سرخ و سپيد * ز قدش ، سهى سرو بودى چو بيد قوىبازوى و زورمند و جوان * توانا و پرزهره و پهلوان يكى چشم او داشت . . . . شكست * به غمزه بسى عاشقان را ببست سوارى بدى سخت و چالاك و چست « 2 » * چون او سرو در باغ مردى نرست هميشه سلاح گران داشتى * دل و خاطر كامران داشتى بر از چار صد بود هشتاد سال * سه سال دگر بشمر اى بىهمال كه آن تيغزن شاه در پرده شد * به مرگش دل هرتن آزرده شد سلطنت بركيارق « 3 » پانزده سال بود كنون قصهء بركيارق شنو * ز گفتار گوينده بردم گرو ملك نام او بو المظفر نهاد * چو تاج بزرگى به سر برنهاد ورا خواندى مردم پيشبين * سپهر شهى ركن دنيا و دين ورا خوى خوش بود و رخسار خوب * دلير و سرافراز و حسب غروب ( ؟ )
--> ( 1 ) وزارت را به تاج الملك ابو الغنايم عنايت فرمود و شرف الملك ابو سعد كاتب را به مجدد الملك ابو الفضل قمى بدل نمود . حبيب السير ، 2 / 495 . ( 2 ) چاك و جست ( 3 ) ابو المظفر ركن الدين بركيارق در چمن دولت آل سلجوق سلطان بركيارق گلى بود در غايت طراوت . حبيب السير ، 2 / 500 .