حكيم زجاجى

1178

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

ملكشه ز دستور آزرده بود * ورا تاج قمى ز ره برده بود فرستاد مردى به قصد وزير * برفت آن بدانديش با گرز و تير هزار اسب را او نويسنده بود * به تك از ستاره گرو مىربود بيامد بر بارگاه آن پليد * شد آن بىوفا بند بد را كليد ز روزن گذر كرد گفتند روز * شب هژدهم . . . . . . . . . . . . . . . . . بدان كار كردن ميان را ببست * يكى خنجر آورد بران به دست وزير جهان‌ديده نان خورده بود * رخ خود سوى خوابگه كرده بود بدى پاى دستور شه دردمند * به هودج درون بود دور از گزند ميان محفه نشسته وزير * به ناگاه از گردش ماه و تير بيامد يكى رقعه بدرگ به دست * خروشى برآورد چون پيل مست ز دستور باداد و دين داد خواست * همين گفت كاين ظلم بر من چراست ز آواز او خواجه حيران بماند * نمايندهء رقعه را پيش خواند چو نزديك شد زخم زد بر وزير * به گردون گردان برآمد نفير بزد خنجر و رفت اندر گريز * نمود آن سرافراز را رستخيز بپرسيد فرزانه ، گفت اين‌كه بود * كه ناگه ز تن جان من درربود بگفتند كاو باطنى بود و گبر * كه زد بر تو اين زخم‌ها چون هزبر چو دستور مستور مجروح گشت * فلك نامهء حكم او درنوشت بفرمود سلطان كه اسباب او * ببردند از پيش ايوان او وشاقى درآمد پر از آب چشم * به نزديك دستور با درد و خشم كه بردند ناگاه ميران تو * ز نزديك دربار گبران تو چنين گفت آن نيك‌بين با غلام * كه ما دور گشتيم ز اسب و پيام ز اسب سعادت به زير آمديم * به ناكام « 1 » در كام شير آمديم هرآن‌كس كه آن برد گو برنشين * كه ما را دگرگونه شد اسب و زين از آنجاى سلطان به بغداد شد * به ديدار او مقتدى شاد شد برون رفت روزى به عزم شكار * بيفكند گورى شه كامكار

--> ( 1 ) بنام