حكيم زجاجى
1177
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
نترسى كه چون من بباشم غيور * دويت وزارت كنم از تو دور چو بردارم آن دست يارت ز پيش * بگو تا چه باشى تو برجاى خويش چو بشنيد دستور دانا پيام * برآورد تيغ سخن از نيام دل نازكش دربيامد ز جاى * چنين كرد با خادم تيرهراى كه رو نزد شاه جهان بازگوى * كه اى شاه بادانش و نامجوى ندانى كه من با تو هستم قسيم * ز كس نيست اندر دلم ترس و بيم تو را تيغ دادند و ما را قلم * مرا اين دويت و شما را علم قلم نيست كمتر ز شمشير تو * از اين هردو آمد عدو زير تو توزن تيغ ، تا من قلم مىزنم * به تيغ قلم خصم را بشكنم دويت من و تاج تو همسرند * غم ملك و ملت به هم مىخورند يقين عقد ايشان به هم بستهاند * ز روى نسب هردو پيوستهاند چو برگيرى اى شه دويتم ز پيش * نمانند تاج تو برجاى خويش تو نام دويت وزيرى مبر * به ياد آر اى شاه از تاج و سر دويت من و تاج شاه جهان * به يك جاى هستند چون توامان تو از گفتهء دشمنان دور باش * مزن بر دل دوستان دور باش مياور به كار خود اندر شكست * كه نتوانى آنگه ورا بازبست چو بشنيد از او خادم تيرهراى * بيامد بر شاه كشورگشاى به نوعى دگر آن سخن بازگفت * چو بشنيد شه گشت با قهر جفت ز دستور خود كينه در دل گرفت * ز مهرش ملكشه درون را برفت چو بد آخر عهد شاه و وزير * شهنشاه آزرده شد خيره خير « 1 » ز شهر صفاهان به بغداد شد * به راه اندرون شاه دلشاد شد به شهر نهاوند شد شهريار * دو هفته بدان جاى بودش قرار برآنم كه آن مه ، مه روزه بود * نظر كن تو در كار چرخ كبود چنين گفت گويندهاى پيش من * كه هم خوشزبان بود و هم خوشسخن « 2 » كه دستور با شاه مىشد به راه * نه آگاه از گردش تير و ماه
--> ( 1 ) خره حر ( 2 ) من