حكيم زجاجى

1164

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

140 ز خواجه همه دخل را بازخواست * حسابش بياورد ، بنمود راست چو فارغ شد از اصل و فرع حساب * برون شد ز نزديك او كامياب دگر نام ترك ستمگر نبرد * تن و جان خود را به يزدان سپرد از آنجا كه گفتم تو را ، ناگزير * به نزديك شاه جهان شد وزير وزارت ورا شد زوجه ضرير * نپوشيد الا كه خز و حرير شبى مرد اعمى به زر درشتافت * به محراب درجست بىمر ، نيافت بكاويد آن بوم‌وبر زر نديد * از آنش « 1 » جز از خاك بىمر نديد گريبان بدريد و فرياد كرد * فراوان ز معشوق خود ياد كرد شب و روز از آن پس نخورد و نخفت * و ليكن از آن كار با كس نگفت برون شد ز مسجد بر آن درنشست * پر از غصه بىروى آن زر نشست ز شست بلا خورد ناگاه « 2 » تير * نشسته همه روز بر راه پير يكى روز با مردم بىشمار * بر آن راه مىرفت خواجه سوار چو گل پژمريده رخ پير « 3 » ديد * به پايش در از درد زنجير ديد فرود آمد از اسب و شد پيش پير * به گوش اندرش گفت كاى تيزوير « 4 » ز گم‌گشتهء خود خبر يافتى * به من بازگو تا تو زر يافتى بزد دست و دامان سرور گرفت * وز آن پس به دامن از او زر گرفت به دو گفت كاى مهتر « 5 » نامور * ز پيشم تو بردى شب تيره زر بفرمود حالى يكى با [ ره ] گير * روان گشت در موكبش مرد پير سوى خانه برد و زرش داد باز * سه چندان دگر مهتر سرفراز بدان پير بخشيد دانا وزير * كه از سيم او گشت كارش چو تير ورا « 6 » بيش بخشيد و بسيار چيز * غلامى دو و خادمى با كنيز ز تو يافتم گفت ، اين كاروبار * نگه كن به بازيچهء روزگار چو خواهد برآرد به چرخ بلند * وز آن پس كند باز خوار و نژند همه راستى باد آيين مرد * دلش باد خالى ز كين و ز درد ز سلطان زنى ارمنى را بخواست * نبد بر دل و طبع آن شاه راست

--> ( 1 ) از ابس ( 2 ) ناگه ( 3 ) ابر ( 4 ) بر زير ( 5 ) مشترى ( 6 ) مرا