حكيم زجاجى
1163
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
ز مطبخ به عرض خزينه رسيد * در آنجاى سر تا به كيوان كشيد شد از راستى همچو سرو بلند * به بالا همىرفت آن ارجمند چو آيين آن مرد بد راستى * نيامد به كار اندرش كاستى ز اول يكى ترك را خواجه بود * عجايب سخنها ببايد شنود دهى بود اقطاع آن مرد ترك * حسن را بفرمود ترك سترك كه رو ، باش عامل بدان جاى تو * چو غله برآمد بپيماى تو پس آنگاه بر اشتران بار كن * به فرمان من روز و شب كار كن بشد خواجه آنجاى و يك سال ماند * ورا ترك بر خود دو نوبت بخواند نشد ، چون نبد كار كرده تمام * برآشفت از كار خواجه غلام فرستاد آن ترك « 1 » خود ده سوار * به دنبال خواجه پى گيرودار برفتند و او را روانه به زور * نشسته بر اسبى نه . . . . . . . . . . . . . نه سكسك نه رهوار بود آن فرس * نبودش بر اسبى دگر « 2 » دسترس سراسيمه مىرفت بر پشت بور * نه يار و نه همدم ، نه زر و نه زور ورا آن سواران همىتاختند * چنان مرد را قدر نشناختند رسيد اندر آن راه جانش به لب * همه گوش كن تا بمانى عجب بديد آن دلاور سوارى ز دور * بر اسبى نشسته چو باد دبور همىرفت و بودش « 3 » چو باد بهار * سپيد و سيه همچو ليل و نهار گشاده برو دوش ، مىزد خروش * كشيده به كردار پيكان دو گوش فروماند از آن اسب ابلق حسن * كه مىرفت بازىكنان بىرسن به دل گفت آن خواجهء كامران * گر اينبار گيرم بدى زير ران به گردون رسيدى سر بخت من * به تاج قمر برشدى تخت من در اين بود كآمد به نزدش سوار * ورا داد آن ابلق راهوار گرفت اسب او را و شد ناپديد * كسى در جهان ز اين عجايب نديد برفت و حسن ديگر « 4 » او را نيافت * اگر چند بىمر پى او شتافت چو خواجه بيامد به نزد غلام * جوابش نداد او چو كردش سلام
--> ( 1 ) تند ( 2 ) كار ( 3 ) بدش ( 4 ) ديگر حسن