حكيم زجاجى
1162
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
90 بيامد در مسجد از پيش بست * بشد پيش محراب و بگشاد دست چو در پيش محراب شد مرد پير * به دستش عصايى و سر همچو تير زمين را بكاويد و يك صره زر * برآورد از او ز بيراهه سر به دامن درون كرد زر مرد پير * همىگفت با زر كه اى بىنظير دواى دل خستگان روى توست * روان آب اقبال در جوى توست تويى بر سراى « 1 » طرب آفتاب * جز از من كه بيند به شب « 2 » آفتاب مرا نورچشمى و شمع و چراغ * گل « 3 » و لالهء من تو باشى به باغ تويى قوت جسم و قوت روان * ز تو مردم پير گردد جوان بهار منى مرغزار منى * به وقتى كه اندر كنار منى ز بازوى تو زور دارد تنم * همى باد دست تو در گردنم زر قادرى بود يكسر درست * كز آن گو « 4 » نه زر هيچ جايى نرست ببوسيد ، بر چشم و بر سر نهاد * چو تاجش زمانى به سر برنهاد بسى گفت با زر كه جان منى * دواى دل ناتوان منى دواى دلوجان خسته تويى * برآنم كه فال خجسته تويى چو با زر از اين شيوه بىمر بگفت * دگرباره با جاى كرد و نهفت « 5 » چو در خواب شد تيز برخاست مير * به نزديك محراب شد همچو تير برآورد آن صره زر ز خاك * چو زد صبحدم جامهء تيره چاك « 6 » برآورد سر پير مسكين ز خواب * نه آگاه از بردن آفتاب برفت و در اندر زمان باز كرد * به در بر دعا گفتن آغاز كرد ز مسجد برون رفت خندان حسن * چو گل ، بهر زر باز كرده دهن به بازار شد اسب و استر خريد * كلاه و قبا ، جامهء نابريد كنيزى دو زيبا ، غلامى سه چار * به زر كرد آن كارها چون نگار به رويش در خرمى گشت باز * به درگاه سلطان شد آن سرفراز ز اول كه نزديك درگاه شد * حسن مشرف مطبخ شاه شد به ايام طغرل بگ نامدار * به ديوان درون رفت و شد كامكار
--> ( 1 ) تو بر سر ( 2 ) بندت ( 3 ) كاو ( 4 ) گران كرنه ( 5 ) جفت ( 6 ) تيز خاك