حكيم زجاجى
1142
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
خروشى برآمد از آن شهريار * سه خادم برفتند در كارزار سگان را به دشنه بريدند سر * پس آنگه به زارى دريدند بر ز پهلو گرفتند بيرون جگر * به خامى بخوردند همچون شكر ز پانصد گذر كرده بد سى و شش * كه شد كشته آن خسرو شيرفش اتابك اياز « 1 » آنكه خونريز بود * شنيدم كه در شهر تبريز بود يكى مقبره « 2 » بهر خسرو بساخت * دو قبه در او كرد و سر برفراخت نهادند در قبر داو [ و ] د را * خبر شد از آن شاه مسعود را كنون بشنو از من كه گويندهام * بر اين راه تاريخ پويندهام يكى روز رفتم در آن قبه من * به گردم فراوان ز هرانجمن يكى ميل ديدم من از چوب بيد * بر آنجا فكنده قباى سپيد بد ابريشم آن جامهء دلرباى * دريده به خنجر قبا چند جاى ز خون لعل بود آن قباى سپيد * بريدم من از جان شيرين اميد نهاده در آنجاست داو [ و ] د سر * نيامد ز خواب اندرون تاجور چل و شش چو بر پانصد افزود سال * مه عمر مسعود را بد زوال برفت آن جهانگير ز اين جاى پاك * فلك بر سر و افسرش ريخت خاك ورا سرورى بيست و يك سال بود * عجب تيز و خونريز و قتال بود چهل سال و سى ماه افزون بزيست * بگو تا ز مرگ ايمن اى دوست كيست بسى مهتران را به كينه بكشت * در آن خسروى بود تند و درشت بگاسلان ( ؟ ) كه شيرى بدى در شكار * ز پشت بلنگر ( ؟ ) بد آن نامدار ز ناگاه روزى ورا خون بريخت * ز چنگ اجل كس تواند گريخت وثيق دول عز دين را نماند * به شمشير از گردنش خون براند به اول قدم فخر دين را بكشت * به دل در همه دانهء كينه كشت بيفكند بىمر سران را ز پاى * به دست و سر نيزهء دلرباى نگشتى ز خون خوردن خلق سير * به ايام سنجر شد او سربهزير ز بويه به خنجر برآورد گرد * چنان مهترى بىگنه قتل كرد
--> ( 1 ) اتابك اياز را بفرستاد با لشكرى تا آن مال و خزينه بغارتيدند . راحة الصدور ، 256 . ( 2 ) مدرسه