حكيم زجاجى
1141
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
از آن قوم شد خلق بىمر تباه * بگشتند از رسم و آيين و راه سرانجام سلطان خبردار شد * به تندى چو گردون دوار شد سپه را هم اندر زمان برنشاند * به شمشير از ملحدان سرفشاند بكشتند آن را كه سرگشته بود * ز دين و ز اسلام برگشته بود نماندند از آن بدنژادان اثر * بريدندشان بيخ از آن بوموبر سر ملحدان ، ز آن خبردار گشت * به تن بر ، ورا پرنيان خار گشت [ غلامى ] فرستاد [ بدرگ ] چهار * وز آن بىخبر شاه والاتبار يكى نغز گرمابه بيرون شهر * برآورده بودند ميران دهر يكى ز آن سه بر بام گرمابه رفت * چو ماهى بدانديش بر تابه رفت به ناخن يكى پاى خود كرد ريش * نكوهيده بربست و بنهاد پيش نشست از سر كبر برجاى گبر * بسى خرقه پيچيد برپاى گبر به نيرنگ و افسون سگ نابكار * زمان تا زمان نالهها كرد زار خروشان بدى روز و شب همچو شير * از آن بام يك دم نرفتى به زير يكى سال از آن گونه بر بام بود * ز تلبيس برپاى سگ دام بود بر او آنكه كردى گذر سيم داد * چو يك سال بگذشت آن بدنژاد به وقتى كه سلطان به ميدان شدى * به بازى پى گوى و چوگان شدى دعا كرد آن ملحد او را ز بام * ستادى برش خسرو نيكنام درم دادى او را و بنواختى * بدانديش تدبير شه ساختى يكى روز فرصت نگه داشت گبر * سه ملحد برش چون سه غران هزبر چو سلطان ز قلعه بيامد سوار * سه ملحد ستادند بر رهگذار يكى رقعه برداشت فرياد كرد * ز بيداد نزد ملك ياد كرد كه بر من ستم مىكند كاردار * دلم گشت از دست غم باردار عنان را سرافراز با خود كشيد * ز دست اجل شربت غم چشيد باستاد و آن رقعه بستد به راه * نظر كرد و آهسته مىخواند شاه ز بام آن فرومايه بر اسب جست * يكى خنجر آبداده به دست بزد سينهء شيردل بردريد * كسى در جهان ز آن شگفتى نديد به زير آن سه تن نيز كردند كار * سرآمد بر آن كامران روزگار