حكيم زجاجى
1140
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
چو داو [ و ] د فرزند محمود بود * سرانجام داماد مسعود بود بيامد سرافراز محمود شاه * بدان تا نمايد به داو [ و ] د راه پادشاهى سلطان داو [ و ] د « 1 » به تبريز ورا گوهرى « 2 » نام ، بد دخترى * ز خوبى چو بر آسمان اخترى به داو [ و ] د داد آن بت ماهروى * به پايان شد آن فتنه و گفتوگوى چو مسعود شد خسرو و تاجور * نبودش جز آن دختر نامور چو مسعود بينا و آزاده بود * ورا شاه داو [ و ] د عمزاده بود دو شاه دلاور دو والاگهر * قرارى بدادند با همدگر كه داو [ و ] د باشد به اربادگان * به تبريز دارد قرار و مكان به فرمان او باشد آران و روس * در آن بوموبرزن زند بوق و كوس به ارمن فرستد اميران خويش * نگيرد ره رزم و آزار پيش از آن پيشتر بود بسيار جنگ * ميان دو سالار با نام و ننگ بكشتند از يكدگر بىشمار * نگشتند آسوده از گيرودار بسى مير شد كشته اندر ميان * پى مال و املاك و سود و زيان يكى ز آن سران حاجب شاه بود * كه در گنجه او را چراگاه بود سرافراز ارغون كه شير ژيان * گشادى كمر ، كاو ببستى ميان پس از جنگ ، صلحى پديدار شد * دل هردو تن دور از آزار شد به تبريز شد شاه داو [ و ] د باز * در عدل بر مردمان كرد باز بيامد يكى قوم از كردكوه * پراكنده در شهر شد آن گروه نهفته در آن برزن و بوموبر * به دعوتگرى برگشادند پر ببردند بىمر سران را ز راه * نه آگاه از كارشان پادشاه به هرجا نهادند از فكر دام * نهفته برفتند در هرمقام گروهى كه بىعقل بودند و راى * نهادند بر جادهء جهل پاى
--> ( 1 ) به موجب وصيت محمود پسرش داو [ و ] د را بر مسند سلطنت نشاندند . حبيب السير ، 2 / 521 ( 2 ) گوهر خاتون دختر خود را به دو داد . راحة الصدور ، 227 .