حكيم زجاجى

708

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

چو ديدند تركان سر مرد كار * برفتند از آنجا چو باد بهار نهادند سر در سراى دو مير * برآمد ز هرگوشه‌اى داروگير به غارت ببردند چيزى كه بود * سراسيمه از كار چرخ كبود جهانى به يك دم به هم برزدند * بدان خانه‌ها آتش اندر زدند چو شد سوخته خانه‌هاى سران * به گردون همى رفت دود از كران غلامان چو بودند دل پرستيز * دگرباره بيعت بكردند تيز كز آن هرسه تن خون بريزند زود * به تندى برآرند از آن بوم دود بيامد بدان نامداران خبر * دل مستعين گشت زيروزبر وصيف و بغا گفت با مستعين * كه بر ما گشادند تركان كمين بخوردند تخمى كه ما كاشتيم * ببردند چيزى كه ما داشتيم غلامان فزونند از ده‌هزار * كه با يكدگر جمله گشتند يار چه سازيم كايشان شدند انجمن * نخواهند جز جان اين هرسه تن هم امشب از اين جاى بايد شدن * بدين‌جا فزون ز اين نشايد بدن كجا مستعين گفت رفتن توان * ز دشمن تن خود نهفتن توان به بغداد بايد شدن كامكار * به كشتى و زورق ز دريا كنار گران بود رفتن بر آن نامور * ز جان بود انديشهء تاجور چو شب تيره شد مهتر آمد فرود * درى بود از آن خانه در سوى رود گشادند و از جاى برخاستند * سه كشتى در آن شب بياراستند وصيف و بغا شاهك تيزوير * نشستند در كشتى همچو تير همان مستعين با وزير و دبير * شدند اندر آن زورق بىنظير غلامان نشستند چون شير نر * در آن كشتى تيز و راند از هنر ببردند صد حقهء پرگهر * همان جامه و چند خروار زر زن و خادمان را در آن بوم‌وبر * بماندند و رفتند آسيمه‌سر ز سامره آيد به بغداد آب * بدان‌جا رود كشتى تيزتاب به تيزى و تندى در آن آبگير * سمارى و كشتى رود مثل تير براندند آن شب چو باد بهار * به آب اندرون كشتى نامدار سپيده كه خورشيد بنمود روى * ز سامره پيدا نبد رنگ و بوى