حكيم زجاجى

1121

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

به اول بدان‌سان گرفتار شد * به آخر بر شاه بر كار شد بر سنجر آن نامدار جوان * بسى شعرها گفت نغز و روان بياراست آن نامور گاه را * خوش افتاد با ماه‌رخ شاه را ز تأثير بهرام و كيوان و هور * بدان كامران داد با غزنه غور به علم و هنر جاى خود بازيافت * هماى شهى جاى پرواز يافت جوان هنرمند ضايع نگشت * دگربار از آسمان برگذشت ز شعر روان آبش آمد به جوى * به گيتى جز از نام نيكو مجوى هنر مهتران را به آيد به كار * ز آموختن دست هرگز مدار جهاندار سنجر بيامد به بلخ * به ماه صفر ، ليك هنگام سلخ ز پانصد چل و هشت چون شد به‌سر * زمين گشت چون چرخ زيروزبر خروج غزان و گرفتن سلطان فرورفت ناگاه مسعود شاه * برآمد غريوى از آن بارگاه به مرگش دل سنجر آزرده گشت * بساط طرب مدتى درنوشت خروج سپاه غزان فال بود * همه خلق حيران و بدحال بود بگويم ز كردار آن قوم دون * كز ايشان جهان گشت درياى خون غزان تركمانان ختلان بدند * جهانى از آن خلق نالان شدند چرا خوارشان بد ز اعمال بلخ * دهان سران گشت از آن قوم تلخ بدان قوم « 1 » از شاه گر باج بود * ز اول حكايت ببايد شنود از ايشان سوى مطبخ شهريار * روان گوسفند آمدى سى هزار برفتى سر سال سالار خوان * بدان‌سان كه رستم سوى هفت‌خوان بر ايشان همىكرد سالار زور * نترسيدى از گردش ماه و هور نهادى بر اسب جفا مرد ، زين * بكردى از آن گوسفندان گزين برنجاند آن قوم را بىحساب « 2 » * به دشنام و چوب و به جنگ و عتاب

--> ( 1 ) قام ( 2 ) برنجانيدى از قوام بىحساب