حكيم زجاجى

1122

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

بدند آن غزان سربه‌سر مال‌دار * همىكردشان مرد بدگوى خوار غزان طاقت او نمىداشتند * به دل تخمهء كين او كاشتند ورا قتل « 1 » كردند اندر نهفت * كس اين ماجرا پيش سلطان نگفت به پيش غزان كس نيارست رفت * چنين تا بشد ماه‌ها هشت هفت بگفتند با شاه احوال كار * كه سالار خوان را بكشتند زار نيند اين غزان زير فرمان تو * شكسته شد آن عهد و پيمان تو قماج « 2 » آن‌كه بد والى باميان * بيامد بر شه چو شير ژيان ز كار غزان يك‌به‌يك بازگفت * كه ايشان برون آمدند از نهفت ندادند بهرت « 3 » يكى گوسفند * كشيدند سر تا به چرخ بلند مرا شحنه كن تا از آن قوم دون * بيارم همه گوسپندان برون دهند آن سران گوسپندان به من * رسانم از آنجا بدين انجمن شه كامران ساده‌دل بود سخت * به دو داد آن شغل و برگشت بخت چو بگرفت فرمان سلطان به دست * هم اندر زمان كامران برنشست فرستاد نزد غزان شحنه زود * به تيزى چو آتش ، به تندى چو دود نكردند آن قوم شحنه قبول * كه بودند جوياى فسق و فضول ندادند تمكين ورا پيش خويش * براندندش آن نامداران ز پيش چو شحنه بيامد خجل شد قماج * تو گفتى سيه شد قفايش به كاج پسر بد ورا نام او مير شرق « 4 » * در آهن بفرمود تا گشت غرق سپه برنشاندند و رفتند تيز * به جنگ غزان دل به كين و ستيز چو رفتند بر خيل ايشان سوار * برون آمدند آن سران هاموار گرفتند آن هردو را در ميان * از آن رزم جستن برآمد زيان بكشتند فرزند را با پدر * بريدند ز آن هردو ناگاه سر از ايشان چو آمد به سلطان خبر * دلش گشت چون چرخ زيروزبر

--> ( 1 ) لال ( 2 ) در آن اثنا والى بلخ امير قماج به بلخ آمد . حبيب السير ، 2 / 510 . ( 3 ) رايت ( 4 ) امير قماج و پسرش علاء الدين ملك المشرق با لشكرى تمام . . . ، راحه الصدور ، ص 178 .