حكيم زجاجى

1111

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

به بغداد بردند نامه چو باد * بر معتصم شاه بادين و داد وز اين‌روى بابك جگر « 1 » پر ز خون * پرافسون در آن قلعه چون ديو دون شب تيره آمد برون ناگهان * سراسيمه از كارهاى جهان عيالان خود را سراسر ببرد * روان شد سوى بيشه و ره سپرد سحرگاه افشين خبردار گشت * جگرخسته و جان‌افگار گشت به اسب اندرآورد چون پيل پاى * سواران برفتند با او ز جاى برفتند در قلعه يك تن نبود * يكى مرد در كوى و برزن نبود بفرمود تا باروى قلعه زود * به كندن گرفتند مانند دود فكندند سنگش سراسر در آب * بكردند آن برج‌ها را خراب طلب‌كار بابك فرستاد مرد * برفتند هر جاى چون باد و گرد رسولان فرستاد هرجا چو باد * به ميران آن بقعه فرخ‌نژاد كه هرتن كه آرد ز بابك خبر * كه او را گرفتم در اين بوم‌وبر درم بخشم آن خصم را سى هزار * كنم كارهاى ورا چون نگار به گردون گردان رسانم ورا * بر اسب سعادت نشانم ورا به دنبال بابك سگ ديو رنگ * برفتند مردان دين چون پلنگ ببردند پى تا [ به ] بيشه چو شير * چنان نامداران گرد و دلير نبد باد را اندر آن بيشه راه * بماندند سرگشته يكسر سپاه ز بيشه پرانديشه گشتند باز * به افشين بگفتند كاى سرفراز در آنجا شدن خلق را روى نيست * به باريكى راه او موى نيست درختان آن را كه دارد شمار * به افسون رود اندر او [ گرزه ] مار در آن بيشه رفتست چون شير ، مرد * پيش را نشان هست بر خاك گرد در آن بيشه او را گرفتن توان * ز دل گرد اندوه رفتن توان فرستاد افشين سپه ده هزار * كه تا راه آن بيشه را استوار گرفتند و كردند هرجا كمين * ز لشكر سيه گشت روى زمين چو ده روز بگذشت آمد پيام * ز نزد خليفه شه نيك‌نام

--> ( 1 ) نگر