حكيم زجاجى
1112
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
285 جوانى سرافراز چون پيل مست * اماننامه آورد خندان به دست بر آن نامه بنهاده مهرى ز مشك * دماغ سر [ ان ] مىشد از بوى خشك بر مير بد پور بابك اسير * بر خويش خواندش گو شيرگير ورا گفت اين نامه بستان ببر * به نزديك بابك بياور خبر پسر گفت كاى مهتر پرهنر * نيارم شدن من به نزد پدر چو بيند مرا زنده آن بدنشان * ببرد سرم پيش گردنكشان مرا گويد از رزم بگريختى * به [ دام ] بلا در نياويختى و ليكن نويسم برش نامه زود * نمانم به چشم آنچ گوشم شنود فرستم برش قاصدى نغزگوى * بدان تا چه گويد گو نامجوى هم اندر زمان حيدر سرفراز * به دو داد آن نامهء دلنواز به دو داد آن نامهء مهر مرد * روان شد فرستاده چون باد و گرد فرستاده چو شير در بيشه رفت * ز كردار بابك پرانديشه رفت ببوسيد نزديك بابك زمين * بر او كرد از دل هزار آفرين پيام پسر پيش بابك بگفت * برون كرد راز نهان از نهفت چنين كرد با مرد بدكاره ياد * كه ز اين پس مده جان شيرين [ به باد ] مكوب آهن سرد ز اين بيشتر * مزن بر دل خويشتن نيشتر اماننامه برخوان بيا پيش مير * برون آى مانند موى از خمير چو بشنيد بابك برآورد سر * بغريد مانندهء شير نر فرستاده را گفت فرزند من * ببريد [ بيهوده ] پيوند من تن خويشتن را به دشمن سپرد * ميان سران آب رويم ببرد گر افتد به دست من [ آن ] بدنشان * ببرم سرش پيش گردنكشا [ ن ] بگفت اين و شمشير كين بركشيد * سراپاى ملعون به خون دركشيد فرستاده را سر ز تن دور كرد * وز او كركسان را يكى سور كرد رسول پسر را بنفرين بكشت * به باغ ملامت نهالى بكشت چو خونريز شد بابك نابكار * فروخواند آن نامهء نامدار چنين گفت با مرد افشين كه خيز * مبادا كه بينى دم رستخيز برو نامهء معتصم بازبر * به افشين بگو كاى خر بىخبر