حكيم زجاجى

1110

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

235 چو بشنيد پيغام روشن‌ضمير * فرستاد در حال نزديك مير كه حالى « 1 » گروگان من پيش توست * اگر ز آنك باشد كنون تندرست گروگان يقين دان كه پور من است * كز آن شمع ، رخشنده نور من است به جنگ است نزديك آذين پسر * گرش اسب جان درنيايد به سر بيامد برم زنده آن نازنين * فرستم ورا نزدت اى پيش‌بين فرستاد افشين به لشكر پيام * كه ماند اين زمان تيغ [ كين ] در نيام مريزيد خون هيچ از اين بيشتر * مباشيد سرتيز چون [ نيشتر ] چو بابك بر اين قلعه زنهار خواست * چو تير اين همه كارها گشت راست چو افشين فرستاده آنجا رسيد * يكى را از آن قوم زنده نديد ز آذين برآورده بودند دود * نه سرمايه بد مانده آنجا ، نه سود يكى پور بابك به جا مانده بود * ز سرچشمه‌ها جوى خون رانده بود ورا بسته بردند نزديك مير * فرومانده و زار و خوار و اسير برآسود آن لشكر از جنگ و جوش * شد اندر قدح زهر چون شهد نوش سرافراز افشين روشن‌ضمير * بفرمود تا حاضر آمد دبير يكى نامه بنوشت پيش امام * سر نامه بد نام حى . . . . . . . . . . . . . خدايى كه خورشيد را نور داد * دواى دل‌وجان رنجور داد به مردم فرستاد پيغمبرى * بشيرى نذيرى نكومنظرى . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . شاه بود * فروزنده چون بر فلك ماه بود شما را از او پادشاهى رسيد * بدانديش دين را تباهى رسيد به اقبال تو بابك آمد اسير * بر اين قلعه ز آن پس كه بد داروگير همىخواهد از بنده [ زنهار ] گبر * از آن پس كه غران بدى چون هزبر امان‌نامه مىخواهد از شهريار * بدانديش دين ، بابك نابكار اگر شه فرستد امان‌نامه‌اى * پديد آيد از صلح هنگامه‌اى بگيريم بدخواه را بىگزند * بياريم نزديك تو زير « 2 » بند بخواند و بپيچيد نامه دبير * نهادند مهرى بر او از عبير « 3 »

--> ( 1 ) حال ( 2 ) زين ( 3 ) خمير