حكيم زجاجى
1099
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
ملوك جهان پيش درگاه وى * نهادند چون باد بر . . . . . . . . . . . . . به درگاه خان رفت ارغون ز مرو * تو گفتى مگر بود آزادسرو بسا پيشكشها كه بردند پيش * به درگاه آن خسرو خوبكيش چنين بود فرمان آن شهريار * شنيدم كه جودست و . . . . . . . . . . . ستانند از مرد درويش سيم * نخسبند بيچاره مردم ز بيم اميران ما رخ به كار آورند * سران را همه در شمار آورند ستانند فرمانها جمله باز * فرستند نزديك ما . . . . . . . . . . . . . ز فرمان ما برنتابند روى * نباشد كسى از كسى كينهجوى بدانديش ما را به جان آورند * همه خلق را در قلان آورند كسى را كه باشد درم صد هزار * همان ملك و مال و . . . . . . . . . . . . به سالى دهد پنج دينار زر * نخواهند تجر ( ؟ ) از اين بيشتر به خروارها هركه را هست سيم * نبايد كه دارد به دل ترس و بيم قلان چنانى ز ده بيش نيست * چنين حكم بر مرد درويش [ نيست ] ده و پنج شد تجر مهتران * نبشتند فرمانها بر كران ملوك جهان جمله گشتند باز * بر اين بر نشد روزگار دراز كه قاضى قزوين بر شاه رفت * ز ماهى سرافراز بر ماه [ رفت ] به نزديك خان بانگ و فرياد كرد * پس آنگه ز ملحد سخن ياد كرد چنين گفت با شاه روشنروان * كه اى حكم تو همچو در تن روان به نزديك قزوين ما بيشهاى است * كز آن بيشه هريك در انديشه [ اى است ] در آن بيشه باشد حصارى سه چار * در آن جايگه مردم زشتكار بسا پادشاها كه آن قوم سخت * به تابوت بردند از تاج و [ تخت ] بسا سركشان را كه آن قوم دون * كشيدند ناگاه در خاك و خون دو مرد ار از آن قوم بىپا و سر * از آن بيشه آيند پنهان به در ز كشتن نترسند و از تيغ و تير * يكى سان شمارند برنا و [ پير ] به افسون به درگاه شاهان روند * به بد نزد آن نيكخواهان روند چو روز اندر آيد كشندش به درد * نترسند از اين گنبد تيزگرد چو گيرندشان و ببندند سخت * به زارى و خوارى نگون . . . . . . . . . 35