حكيم زجاجى

1100

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

كنند آهن تيز را سخت گرم * بسنبند گوشش « 1 » بدان ميخ ، نرم ز پشتش برآرند از بس دوال * كنندش به دست جفا پايمال تنش را بسوزند مانند شمع * گروهى به گردش درآيند [ جمع ] چنان قوم را زنده ماندن خطاست * چو گويد در اين كار ، خان پادشاست اثر كرد در خان سخن‌هاى مرد * بزرگان خود را همه جمع كرد ز ملحد سخن گفت شاه جهان * كه آن قوم را كرد بايد نهان به دندان ز تن گوشتش بركنند * بگيرند و پيش سگان افكنند [ بگفتند ] او را كه اين كار زشت * چرا كردى و كينه در دل بكشت كشيدى فرومايه [ رنج و عذاب ] * به مردى و كس را ندادى جواب فرستاد بايد سپاهى گران * به گيلان و چندى به مازندران يكى مير بد كت‌بوقا « 2 » نام او * [ سوى ] جنگ بودى همه كام او از او بود در لشكر شه شكوه * فرستاده او را سوى كرد [ كوه ] سوى گنبدان درشد آن نامدار * گرفت آن قوى قلعه را در حصار پس از مدتى كرد كنكاج شاه * برون كرد از خيل بىمر سپاه آمدن پادشاه‌زاده هلاكو بدين روى آب هلاكو كه شاه سرافراز بود * به رخسار او چشم شه باز بود برادر بد و نامدار و بزرگ * توانا و دانا و تند و سترگ بيامد ، بياورد لشكر به راه * ز جيحون گذر كرد با آن سپاه ملوك جهان از نشيب و فراز * برفتند آن شاه را پيش‌باز ز هربوم‌وبر شاه والاتبار * فرستاد مردم براى تغار ( ؟ ) ملك صدر دين رفت و ترغو ببرد * دل‌وجان به فرمان و امرش « 3 » سپرد بشد مجد دين خواجه با او به قم « 4 » * در آن ماه بود از محرم نهم

--> ( 1 ) بسپند كوشش بدان ميخ گرم ( 2 ) بسوى جنگ بردى همه گام او . در مقدمه كتبوقه نويان را از اقوام نايمان كه منصب . . . ، جامع التواريخ ، 2 / 686 . ( 3 ) مرين ( 4 ) بميم