حكيم زجاجى
1095
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
جواب اينچنين داد شاه جهان * كه نتوان سخن گفت با كس نهان ببايد شما را خطى بازداد * در آن جايگه سربهسر كرد ياد كيوك « 1 » از ميان برگزينم بهجاى * بود خان در اين ملك و كشورخداى ز فرمان او كس نگيرد كران * بود پادشه بر سر همسران نپيچد ز تدبير او سر كسى * به فرمان او دم زند هركسى همه چك زده چك بدادند باز * چو بستد خط آن شاه گردنفراز بفرمود تا جمله گشتند باز * دوم روز بنشست با تو به ساز بياراست خرگاه را چون بهشت * نكوتر ز ايام ارديبهشت بپوشيد بر تن مرصع قباى * همه مهتران هم بدان رسم و راى چو لعل و گهر بر بياراستند * به عيش و طرب دل بپيراستند نشستند باتو زنان همچو ماه * نهادند بر سر ز گوهر كلاه يكى طوى « 2 » كردند كاندر جهان * از آن كس نديد آشكار و نهان پس آنگه به شهزادگان كرد روى * كه كوتاه شد در ميان گفتوگوى بدانيد كامروز منكوست خان * بر ما ز راه خرد اوست خان ز فرمان خان هركه پيچيد سر * به شمشير گردانمش پىسپر من از او فزون كس نديدم به راى * ز لطف آفريدست او را خداى برازاى اين تاج و اين تخت اوست * پر از عقل و پردانش و بخت اوست ورا مىبرازد كلاه مهى * كند گيتى از بدسگالان تهى گروهى از آن كار خرم شدند * گروهى پر از درد و پرغم شدند پراكنده گشتند از آنجاى باز * بدين بر نشد روزگار دراز كه باتو شه ، آن خسرو نامجو * فرستاد فرمان بر تايجو كه بفرست ميرى به عقل و به راى * به دنبال سرگشته ايلچيكتاى چو آورده باشند او را برت * به گردون رسانم ز رفعت سرت چو فرمان باتو به نوين رسيد * ز شادى سرش سوى پروين رسيد
--> ( 1 ) كه نيوك ( 2 ) فرمود تا اردوى بزرگ ساختند و تختى زرين بردند و طوى بزرگ كردند . جامع التواريخ ، 2 / 383 .