حكيم زجاجى
1096
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
جغاتاى كرجك ( ؟ ) بر مير بود * سرافراز با راى و تدبير بود بفرمود تا ده بهادر چو شير * برفتند و بستند دستش دلير نهادند در گردنش پالهنگ * ببستند دست و دو پايش چو سنگ بديد آن دلاور كه ايلچيكتاى * به خرگاه در بود خفته بهجاى بفرمود تا در زمان شد سوار * روان كرد مانند باد بهار بشد تا لب آب جيحون چو باد * به رفتن نكرد از فلك نيز ياد نهادند در گردنش نيز غل * موكل بر او بود [ سيصد ] « 1 » مغل ببردندش اول بر تايجو * به رخ بر ز چشمش روان خون چو جو وز آنجا به راتوش ( ؟ ) بردند تيز * بر او برد گردون گردان ستيز ستيزى « 2 » كه مىبرد با نيكوبد * بديد از فلك بر تن و جان خود چو آمد به درگاه آن شهريار * به ياسا رسانيدش اين روزگار وز آن روى خان رفت با جاى خويش * نشست از بر تخت و مأواى خويش اغل خواجه چون شد بهجاى قرار * تنش بود پردرد و جان پرشرار اميران خود را بر خويش خواند * كسى را كه فرزانه بد پيش خواند غم دل بدان مهتران بازگفت * برون كرد رازى كه بودش نهفت چنين گفت با نامداران كه من * نخواهم نشستن در اين انجمن بزرگى و شاهى و خانى مراست * شما را بدينسان نشستن چراست « 3 » بفرمود تا جمله لشكر سوار * ببودند و آورد گردون . . . . . . . . . . . به گردون كشيدند ساز و سلب * نهادند سر سوى جنگ و صلب به منكو نهادند پوشيده روى * به شب راه كردند بىگفتوگوى چو نزديكى خيل خان آمدند * ز جور زمانه به جان آمدند شبانى همىگشت بر كوه و دشت * به نزديك گردون ، يكى برشكست به بار اندرون تير و شمشير ديد * سواران با زهرهء شير ديد از آنجا كه بد اسب را رام كرد * به يك دم بيامد به كردار گرد به نزديك خان رفت و گفتا مپاى * كه آمد سپاهى به عقل و به راى
--> ( 1 ) سيد ( 2 ) بنزى ( 3 ) نشين جزاست