حكيم زجاجى
1087
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
بفرمود كان خيل رفتند پيش * فرود آمد آن شاه برجاى خويش همى « 1 » بود با كامران يوز و باز * همان شير و ببر و هزبر و گراز « 2 » به زنجير مىبرد با خود پلنگ * بدين شيوه مىرفت خسرو به جنگ دو صد اشتر گامزن خوشمهار * در آن راه زنجيرشان بود بار بدان ، تا چو دشمن شود در گريز * به دنبال يكيك بتازند تيز بگيرند و زنجيرشان برنهند * به بدخواه خود آتش اندر نهند يكى گفت كاى خسرو بىهمال * تو تا موم در كف نگيرى ، ممال بدانديش تو همچو تند اژدهاست * تو در وى به نزديك رفتن خطاست نظر كن ببين تا عدوى تو كيست * بخوا [ هد ] به ما بر ، فلك خون گريست بياراست بزمى چو خرم بهار * طرب كرد يك هفته ليل و نهار نهادند خمهاى زرين برش * كه زر مىدهد روح را پرورش مى راوقى اندر آن ريختند * به مشك و عبير اندر آميختند غلامى كه بد ساعدش سيمفام * به نزديكى خسرو آورد جام چو مى بازخورد آن شه سرفراز * بفرمود تا شد برش خرس باز بر شاه خرس اندرآمد به رقص * از اينجا توان مرد را كرد نقص چو شد فارغ از خرس حمدونه خواست * همىگفت اين كامرانى كهراست چو در مغز خسرو كفايت نبود * به بازى به سر برد آن رزم زود برفتند آن شاميان پيشتر * سواران رومى و ميران دگر بيامد اميرى ز خيل مغل * ببست آن سران را به زنجير و غل زمانى به بازى برآويختند * چو خوردند يك زخم بگريختند سپيده كه از كوه بركرد سر * بيامد به نزديك سلطان خبر كه برخيز اى شاه و برساز كار * به بازى مبر بيش از اين روزگار به خاك اندرت ، خرس بازى نشاند * فلك بر سر لشكرت خون فشاند رها كن به جا خرس و بگريز تيز * مبر با تن و جان شيرين ستيز چو بشنيد كيخسرو از جا بجست « 3 » * يكى بارهء تيزتك برنشست
--> ( 1 ) لبى ( 2 ) پز و هزبر و كران ( 3 ) بخت