حكيم زجاجى

1041

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

بر اعداى او صبح چون شام شد * به بغداد بود و شه شام شد يمن ، مصر و مغرب ورا گشت راست * روان بود امرش به هرجا كه خواست اذربادگان ، ملك روم و عراق * ورا شد سراسر به يك اتفاق از او آل بويه فزون كس نبود * گذشته به رتبت ز چرخ كبود هنرپرور كاردان بود مير * سخن خوب‌تر گفتى از شهد و شير به تازى زبان شعر پرداختى * شكن بر دل دشمن انداختى ز ديلم سران ز او فزون‌تر نبود * بر از قدر او چرخ و اختر نبود برادر بد ، آن كامران را چهار * به فرمان آن مير ليل و نهار هرآن تن كه از امر او سركشيد * ورا چرخ گردان به خون دركشيد كسى كاو ز فرمان شه سربتافت * بسى جست بر گردن خود ، نيافت به بغداد دار الشفا كرد شاه * پى دردمندان بىدستگاه اميرى زر سرخ هنگام كار * بر آن جايگه خرج شد صد هزار بزرگى آن چون‌كه قاف بود * ورا بيش از اندازه اوقاف بود شنيدم ز مردى بزرگ و امين * كه بعد از دو صد سال كان بىقرين ز چرخ بزرگى فرورفته بود * به خاك اندرون روى بنهفته بود يكى روز در دار مرضى شدم * بر مشرف كارفرما شدم بپرسيدم از دخل و خرجش تمام * جوابم چنين داد آن خويش‌كام كه امسال از ادويه وقت كار * به من رفته باشد دو ره سى هزار وز آن هم‌چنان نيز برجاى بود * بدين‌گونه شه عالم‌آراى بود كه بعد از دو صد سال و سى سال بيش * بماندست آن رسم برجاى خويش كنون تا فرورفت آن پادشاه * شمردم به سال و بديدم به ماه بود بيش از سيصد و پنج سال * كه در خاك خفتست آن بىهمال هنوز آن در دار مرضاى شاه * گشادست از بهر مردم پگاه ز هردارويى كاندر آفاق هست * بيايد در آنجا چو خواهى به دست اتابك ابو بكر با جاه و آب * به تبريز وقتى كه بد كامياب پى مزد كردست يك خانگاه * كه تا صوفيان را بود تكيه‌گاه چنان جاى ، اهل صفا را بود * چو خورشيد و مه آشكارا بود