حكيم زجاجى
699
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
به گيلان و ديلم كه آمد سپاه * سپاهى به كردار ابر سياه چو از ما برآرند آن قوم گرد * شما را بد آيد از آن كاركرد نماند يكى ز آن بزرگان به جاى * درآيد سر هرتنى زير پاى روان شد ز گيلان سپاهى گران * به پيش اندرون مير مازندران بدانست فرزند رستم بجاى * كه گيلانيان را دل و عقل و راى بود بستهء مهر آل على * به نامش فرازند يال يلى ز آل على اندر آن بوموبر * يكى مرد بد فاضل و پرهنر محمد ز نسل ابراهيم مير * توانا و بادانش و يادگير برفتند نزديك او مهتران * بكردند بيعت بر آن كامران ورا مير امام زمين خواندند * جواهر به فرقش برافشاندند بگفتند او را كه عباسيان * ز هرسو رسانند ما را زيان ستمكاره گشتند و ظالم همه * فتادند چون گرگ اندر رمه نماندند با ما جوى زر و سيم * بداديم سرمايهء خود ز بيم گرفتند اكنون چرا خوار نيز * بتر نيست بر ما از اين كار چيز در اين برزن و بوم چون پيل مست * يكى گبر ترسا برآورد دست به ما بركند زور ، گشتيم زار * به چشمش همه مؤمنانند خوار كند پور طاهر ورا ياورى * فكند اندر اين بوموبر داورى تو اى مير برخيز و در پيش باش * به جان بدانديش در ، نيش باش بيا تا درآريم دشمن ز پاى * به زخم بن نيزهء سرگراى نكرد آن سرافراز ميرى قبول * جواب اينچنين داد مرد از اصول كه من نعمت خويشتن را تباه * چگونه كنم اندر اين جايگاه و ليكن شما را شوم رهنمون * به مردى پر از دانش و ذو فنون يكى مرد باشد به قصران زمين * نكومنظر و زيرك و پيشبين حسن پور زيد است آن بىهمال * به زودى كند خصم را پايمال ز من نامبرده جوانتر بود * توانا و مردى دلاور بود گروهى دهاقين به كردار دود * برفتند و او را بياورد زود بر آن مير بيعت بكردند باز * به كامش نشاند [ ند ] بر تخت ناز