حكيم زجاجى

700

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

دو فرزند رستم به كردار زال * ستادند نزديك آن بىهمال سپه جمع كردند بيش از شمار * ميان بسته يكسر چو مور و چو مار به زوبين زدن هريكى چون شهاب * همه تيغ‌زن چون سحر آفتاب روان شد ز چالوس فرزند زيد * چو بازى كه پرواز جويد به صيد به آمل روان شد چو درياى نيل * پياده دليران به كردار پيل سليمان از آن پيش كآيد سپاه * به آمل فرستاد از گرد راه محمد كه بد پور اوس دلير * به آمل درآمد به كردار شير محمد چو در اندرون اسب راند * حسن با دليران ز بيرون بماند ز آمل محمد برون شد چو ابر * به گردش سپاهى چو غران هزبر وز آن سو حسن همچو شير ژيان * بيامد به كين ، تنگ بسته ميان دو لشكر ستادند چون پيل و شير * بپيوست رزمى ز بالا و زير سر نيزه با سينه مىگفت راز * زبان سنان در دهان شد دراز به پرواز مىرفت چون مرغ تير * بدى « 1 » در دل هرتنى جاىگير چنين تا شب تيره كردند جنگ * چو آيينهء روم بگرفت زنگ ز مغرب شب تيره بركرد سر * شه شرق ز او گشت زيروزبر برون رفت از هردو لشكر يزك * همى شد فغان جرس بر فلك بكشتند تا آن زمان كافتاب * برآورد از خنجر تيزتاب ببريد ناگاه گيسوى شب * به خنده شه روم بگشاد لب چو صف دو لشكر باستاد راست * فغان دليران ز هرجا بخاست « 2 » حسن قلب لشكر به ميرى سپرد * وز آنجا به آمل يكى حمله برد چو مشغول گشتند هردو سپاه * به شهر اندرون رفت از گرد راه گرفت آن بر و بوم را نامدار * دو لشكر در آن كوشش و كارزار محمد چو شب تيره شد بازگشت * چو آمد به نزديك آمل ز دشت به آمل در ، آن نامور ره نيافت * سراسيمه ز آن ره به سارى شتافت به نزد سليمان درآمد چو ديو * به گردون برآورد بانگ و غريو

--> ( 1 ) بلى ( 2 ) بخواست