حكيم زجاجى

1024

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

پادشاهى بلاش بن فيروز چهار سال بزرگان دانا چنين مرده‌اند * از اينجاى نام نكو برده‌اند جهان با كس اى جان وفادار نيست * سپهر نگون جز جفاكار نيست چه تدبير سازى كه اين كوژپشت * يكى روز نرم است و روزى درشت گهى گل به دستت دهد گاه خار * گهى تخت پيشت نهد گاه دار بلاش بن فيروز آمد چو باد * بر از تخت شد تاج بر سر نهاد بياراست گيتى به داد و به دين * همىخواست كاباد گردد زمين به حلوان شد و فيروزآباد كرد * دگر شهرها نيز بنياد كرد جهان‌ديده را عمر كوتاه بود * ز مردن دلاور كى آگاه بود نماند اگر كوته است ار دراز * به زير آيد آن كاو شود سرفراز برون آى از خويش و رو بر فلك * كز اين‌جا شوى همنشين ملك ز آلايش چشم بد پاك شو * چو روح الامين بر ز افلاك شو بلاش پسنديده شد سرنگون * نبد چار سالش « 1 » بزرگى فزون به زودى از اين تيره‌خاك نژند * روانش روان شد به چرخ بلند فروبرد خاكش ، نهنگ است خاك * چه بندى دل خويشتن در هلاك دهان باز كردست بىهوش و هنگ * رهايى نيابى ز كام نهنگ مخوف است اى كامران راه تو * فلك نيست از دل هواخواه تو ببر تو كه او از تو خواهد بريد * همين پرده از تو بخواهد دريد روانى نوردش روانى شود * كه جسمت سراپاى جانى شود تعلق ببر ز اين سراى مجاز * ز پستى زمانى شوى بر فراز ورا نيز بىكوشش و كارزار * بكشتند و آشفته شد روزگار برآمد چو خورشيد شمع هدى * ز مشرق به مغرب همىشد ندا گسسته شد آن قوم را پود و تار * . . . . . . . . شد بر اهل عرب كردگار به جايى كه تابان شود آفتاب * نبيند ستاره كس الا به خواب

--> ( 1 ) نايش