حكيم زجاجى
1005
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
پادشاهى بهرام شاپور ده سال پسر داشت شاپور ، بهرام نام * به كرمان بدى آن شه خويشكام در آن بوم كرمان زر افشاندند * بر او گردنان گوهر افشاندند شهى بود . . . . . . . . . . . . . و زشت * به يك نرخ بودى برش خوب و زشت همه روزه تخم بدى كاشتى * ز جان سيم را دوستتر داشتى بخوردى همه خون مردم چو آب * ندادى سلام كسى را جواب به مظلوم هرگز نكردى نظر * ز ظلمش بدى عالمى در خطر همه خون بيچارگان ريختى * يكى را بكشتى ، ده آويختى نخواندى خط هيچ بيچارهاى * نبودى بسان دلش خارهاى فكندى ز كين بر ضعيفان فرس * نشد خلق را نيز فريادرس بدانديش و بيدادگر بود شاه * زمين گشت از دود ظلمش سياه به ايام او عود شد كم ز بيد * ندانست هرگز سياه از سپيد چو رفتى ز جايى رسولى برش * فكندى به پيش اندر از كين سرش نخواندى اگر نامهاى داشتى * به تن بر ز كين جامهاى داشتى تكبر دماغ ورا مايه بود * حسد جان او را چو سرمايه بود زبون داشتى خويش و پيوند را * براندى ز خود دور فرزند را بناى سراى بدى او نهاد * از او شومتر شه ز مادر نزاد شنيدم كه بد بدنشان شاه مست * به مستى همىداد جان را ز دست دماغش اگر گرم گشتى ز مى * شدى همسر شاه كاو [ و ] سكى چو ساقى شرابى درانداختى * خزينه ز زر بازپرداختى به هشيارى آن خسرو كامياب * ندادى كسى را يكى قطره آب گره بر جبين داشتى بدگمان * زدى تير و پوشيده كردى كمان چو مىمرد كارى به ناموس كرد * بفرمود بر گور ناو [ و ] س كرد بر آن سنگ ناو [ و ] س بنوشت شاه * به خطى منورتر از مهر و ماه كه رفتيم اگر نيك اگر بد بديم * اگر دوست گر دشمن خود بديم دل ما اگر سنگ اگر موم بود * سخنهاى پوشيده معلوم بود 25