حكيم زجاجى
1006
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
كه سر بر سر خاك بايد نهاد * دهد آسمان آدمى را به باد كسى را كه با ما به دل مهر هست * چو گشتيم ما اندر اين خاك پست ندارد مرا مهربانيش سود * وگر بد بد از پيش « 1 » با ما چه سود بدىهاش ما را ندارد زيان * كنون دور گشتيم ما از ميان پادشاهى يزدگرد بن بهرام دوازده سال چو شد خاك بهرام از اين هفت گرد * سرافراز فرزند او يزدگرد بيامد بهجاى پدر شاه شد * خرد با دل مرد همراه شد نكوسيرت و عادل و پاك بود * پدر زهر او همچو ترياك بود پدر بود حنظل ، پسر شد نبات * پدر « 2 » آتش و پور آب حيات پدر عين نفرين بد و كفر و كين * پسر سربهسر دانش و آفرين ز آتش چو خاكستر افزار كرد * ز خاكستر آتش پديدار كرد به ايام او بود شروين شير * سرافراز مردى توانا دلير ز نسل . . . . . . . . . . . . بد آن نامدار * توانا يكى شير بد كامكار دل و دانش و فر و فرهنگ داشت * بر خسروان نامور سنگ داشت . . . . . . . . . . . . . نامش اگر بشنوى * ورا نام پيداست در پهلوى ورا شعر در پهلوى بىمر است * درختى است كش عقل و دانش بر است ز شروين به هردفترى نام هست * ز كردار او خنجر و جام هست ميان سران شعر شروين . . . . . . . . . * و ليكن پراكنده . . . . . . . . . . . . . . . . ز شاهان رومى يكى پير شد * به تن بر ورا موى زنجير شد فرستاد نامه بر يزدگرد * كه من پير گشتم از اين هفتگرد دوتايى شد آن سرو بالاى راست * به شكل كمان تير . . . . . . . . . . . . . . ز گل دور شد بوى و از لاله رنگ * گهر مهرهء خر شد و لعل سنگ ز بالاسر آمد به سوى نشيب * ببايد شدن ز اين سراى فريب
--> ( 1 ) مش ( 2 ) بو از