حكيم زجاجى

1004

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

به ايام او تنگ‌بارى نبود * از او بر كسى جور و خوارى نبود جهان را بياراست مهتر به داد * تو گفتى مگر بود پور قباد بهشت برين شد جهان جوان * درخت و گيا بود و آب روان تن‌آسان و آسوده مردم ز شاه * رعيت چو گلبرگ و خندان سپاه جهان بود آباذ و مردم به ناز * شهنشاه كرده در عدل باز زمانه حسد برد بر كار او * فلك زود بشكست بازار او درآمد سرافراز ناگه ز پاى * برون شد به غم ز اين سپنجىسراى همين نيكويى ماند از آن شاه باز * ملك بود سهو و اجل شاهباز ربودش ز تخت و فكندش به خاك * مرا جامهء خرمى گشت چاك چو شد اردشير از ميان بر كنار * بيامد به جايش يكى شهريار پادشاهى شاپور بن شاپور پنجاه و چهار سال كه نامش سرافراز شاپور بود * كه شاپور آهويه آن پور بود جهاندار شاپور شاپور شاه * به سر برنهاد از سعادت كلاه نكوسيرت و پاك‌دين بود مير * توانا و دانا و روشن‌ضمير نمايان چو خورشيد رخشنده بود * فلك بر در نامور بنده بود همه رسم‌هاى كهن برگرفت * جهان را به اقبال در زر گرفت هواى جهان معتدل شد از اوى * ز خاك درش چرخ را آبروى برآورد عدلش چو شهباز پر * فروبرد بوم جفا باز سر بياسود مظلوم در ظل شاه * برآورد سر سرو دولت به ماه زمين و زمان شد چو خرم‌بهار * تن‌آسان در او خلق ليل و نهار چو شد سال شاهى به پنجاه و چار * دگرگونه شد چرخ شوريده‌كار شهنشاه شاپور شد دردمند * بيفتاد از پاى سرو بلند بمرد آن ملك ، خلق رنجور شد * همىگفت هركس كه شاپور شد چو بر خاك بنهاد شاپور سر * به جاى هما ، زاغ بگشاد پر