حكيم زجاجى
989
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
سكندر از آن بوموبر بازگشت * به شهر نشابور شهباز گشت سكندر به شهر نشابور مرد * چراغ دلش گشت « 1 » بىنور ، مرد شنيدم كه بد چارده سال شاه * فرورفت آخر چو بگرفته ماه پس از وى زمين خود نگهداشتند * ملوك طوايف جهان داشتند از آن خسروان يازده شاه بود * كه هريك به تابندگى ماه بود بزرگى ايشان در آن روزگار * ز سيد فزون بد . . . . . . . . . . . . . . . . به آخر برآورد سر اردشير * سوى رزم شد نامدار دلير از آن پادشاهى برآورد گرد * از ايشان يكى زنده اندر نبرد نماند و جهان جمله بر وى نماند * به خاك اندر از خسروان خو [ ن ] براند پادشاهى ملوك الطوايف كنون از ملوك طوايف سخن * بگويم روان بر سر انجمن ره كينه و جنگ برداشتند * به جاى سنان چنگ برداشتند كتبهاى علمى نهادند پيش * سخن رفت بسيار برجاى خويش به پرسش گرفتند از يكدگر * سخنهاى مشكل چو شهد و شكر كتبها ز تصنيف خود ساختند * چو آب زر « 2 » آن را بپرداختند يكى ز آن كتبها بود « 3 » سندباد * كه خواند ورا هرخردمند راد « 4 » كتابى دگر نام آن بوسفاس « * » ( ؟ ) * در او پند و اندرزها بىقياس دگر دفترى نام . . . . . . . . . . . . . بود * سخنها در آنجا به الماس بود از آن شيوه دفتر ز هفتاد بيش * بكردند تصنيف و بنهاد پيش چو ز آن نامداران دو ده درگذشت * مزاج زمانه دگرگونه گشت چو گشتند آن نامداران نهان * يكى قوم گشتند شاه جهان كه ما بين ايشان غزا بود و جنگ * نكردند يك لحظه برجا درنگ نشستنگه « 5 » جمله بد « 6 » تيسفون * وز ايشان زمين [ گشت ] درياى خون
--> ( 1 ) پيك ( 2 ) جواب از امرا ( 3 ) خود ( 4 ) باد ( * ) شايد بوشباش باشد . ( 5 ) كه