حكيم زجاجى
984
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
بياموختندش اوستا و زند * بدان « 1 » تا به جانش نيايد گزند فرستاد حالى بر شاه روم * كز آتش دل خويشتن كن چو موم چليپا و ناقوس و مدلس ( ؟ ) بسوز * . . . . . . . . . . . . . . . آتشى . . . . . . . . . . . . . . . . برفروز دگر گرد خاج و چليپا مگرد * ورقهاى انجيل را درنورد مزن بعد از اين دم ز دين مسيح * بياموز آيين و رسم صحيح به آتش دل خويشتن گرم كن * اگر آهنى طبع را نرم كن به زندم بخوان دفتر دين درست * كه در دل مرا خوشه ز آن دانه رست چو بشنيد قيصر از آنسان پيام * برآورد تيغ جواب از نيام چنين گفت كاى شاه ايران و چين * يكى باز كن چشم و عالم ببين مگو پيش من از اوستا « 2 » و زند * به من پيش منماى راه گزند ببين آنكه عيسى رسول خداست * به ما او نمايندهء راه راست نبايد به من راه آتش نمود * كز آتش نخيزد مگر تيز دود هرآن كس كه بد آتش افروخته * چو نزديكتر شد شود سوخته . . . . . . . . . . . . . . . . . . . اندر است * همان دانش نيكىاش اندر است ز آتش نيايد به جز سوختن * چراغى توان ز آتش افروختن مرا هست درمان شاهى به دست * كه چون او نبودست يزدانپرست فريدون فرخ كه چون او سوار * نديدست چشم بد روزگار ورا بود بر نقد جان قادرى * نبشتست خطى چو درّ درى كه هركس بود بر سر دين خويش * نه برگردد از رسم و آيين خويش چو فرمان بود [ آيم ] اى شهريار * تو را با من و دين من نيست كار ز قيصر چو بشنيد خسرو جواب * بدانست راه خطا از صواب بر آن بوموبرزن تعرض نكرد * توانا و داننده بد شيرمرد پسر بود او را شه اسفنديار * كه بد رفته ز او نام در هرديار سرافراز يك شهر بنياد كرد * سواسو ( ؟ ) بود آنكه آباد كرد نهادند نامش سران نام شهر * همه خلق را بود ز او كام دهر
--> ( 1 ) برن ( 2 ) دستار