حكيم زجاجى
983
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
قدم از نه افلاك برتر نهاد * به ديوان درون شاه دفتر نهاد ز پشت كيوكان بد آن پاكزاد * كنم يكبهيك نسل او با تو ياد بود باب آن كامران كىمنش * كه از جان كند « 1 » آفرين مردمش پدر بود آن شاه را كيقبان * كه فرزند كاو [ و ] س بد ز آن ميان كسى از نژادش ندانست باز * مگر شاه كيخسرو سرفراز نبد هيچ فرزند آن شاه را * كه بوده از او زينتى گاه را چو بىپور بسپرد فرزانه راه * به لهراسب دادند تاج و كلاه « 2 » بزرگان آن دولت و آستان * نبودند با شاه همداستان كه او را ندانست كس اصل و بن * پراكنده گفتند هريك سخن چو بنشست خود لايق گاه بود * ز شاهان نمايندهتر شاه بود همه كارها را به ترتيب كرد * خرد با دل خويش تركيب كرد سپاهى و شهرى كه فرسوده بود * چو او شاه شد خلق آسوده بود چو شد سال در پادشاهى دو شصت * برون رفت تير مرادش ز دست پرستيدن دادگر راى كرد * در آتشكده خويش را جاى كرد به زهد و ورع دستيارش نبود * به جز داشتن روزه كارش نبود سپرد آن بزرگى به فرزند خويش * ببريد از او دهر پيوند خويش پادشاهى گشتاسب صد و بيست سال فروزنده گشتاسب بر شد به تخت * به بار آمد آن خسروانى درخت دو ده سال عمرش فزونتر نبود * كسى ز او در آن دور برتر نبود چو بگذشت سى سالش از خسروى * درون دل شاه شد معنوى برش رفت گشتاسب هم چارهجوى * ز شهر مراغه بد آن نغزگوى منم گفت پيغمبر زردهشت * شما را نماينده ره تا بهشت به بدرفت دينش شه تيزهوش * به گفتار او داد داننده گوش
--> ( 1 ) كشد ( 2 ) به لهراسب داد ان گيتى تاج و كلاه