حكيم زجاجى
972
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
بداختر كند پست بنياد خير * نترسد از اين انجم تيز سير به عقل [ آن ] كسى باشد و نيكبخت * كه آن را كند باز آباد سخت ز نيك و ز بد نام ماند بهجاى * نماند كس اندر سپنجىسراى همان تيسفون شاه جمشيد كرد * بسى شهرها شه به اميد كرد به اول ملك عدل مىكرد و داد * به آخر بشد جمله بر باد داد ورا ديو دون برد از راه باز * گرفت آسمان مهر از آن شاه باز از او دور شد فرهء ايزدى * گشادند بر وى دو دست بدى چو شد با خداوند خود ناسپاس * دلش اندرآمد ز هرسو هراس شد از آفتاب رخش نور دور * ز شمع اميريش ببريد نور شكسته شد از ناكسان جام جم * عرب شد تناور « 1 » زبون شد عجم ز بابل برآورد ضحاك سر * رسانيد بختش به افلاك سر چو اقبال جمشيد شه پير شد * ز ناگه گريزان به كشمير شد به كشمير ضحاك او را بيافت * به آتش دل نازنينش بتافت به اره ببريد بالاى شاه * چو چوبش بيفكند بر روى [ گاه ] بد از هفتصد سال شاهيش بيش * برافكند گردونش از جاى خويش فزون بد بر آن شانزده سال نيز * فروشد به گل چون برآمد [ ستيز ] چه بندى دل اندر سرايى كه نيست * چرا جاى گيرى به جايى كه نيست چنان شهريارى بدانگونه « 2 » مرد * روان را به زارى و خوارى سپرد سرانجام بالينش از خاك بود * هلاك ورا مايه ضحاك بود پادشاهى ضحاك يك هزار سال زمانه زمين را به ضحاك داد * بدان مرد بدفعل ناپاك داد جهان را بدان اژدهاوش سپرد * كه جز نام بد هيچ چيزى نبرد دهاك است در فارسان نام مرد * عرب نام آن شاه ضحاك كرد
--> ( 1 ) تن در ( 2 ) كرم