حكيم زجاجى
971
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
پادشاهى جمشيد « 1 » هفتصد و شانزده سال تو را توسن آسمان رام نيست * برون رو كه اين جاى آرام نيست ز گيتى چو آن شاه نوميد شد * خديو جهان شاه جمشيد شد ورا نام جمشيد از آن كرد باب * رخش بود روشنتر از آفتاب چو خورشيد رخشنده بودى رخش * نمايان چو مه چهرهء فرخش چو ز آن اوج پيشانيش تافتى * از او چشمها روشنى يافتى اساس همه پيشهها او نهاد * نباشد چنان شاه نيكونهاد پلى بر سر آب دجله ببست * سوى سنگ برد از سر علم دست به هم دربپيوست فرزانه سنگ * در آنجا نبود از كرج ( ؟ ) بوى و رنگ چنان كرد تركيب از سنگ پست * كه درزش نياورد و نامد شكست « 2 » نگنجيد در درز آن تار « 3 » موى * بدينسان پلى كرد آن نامجوى نبود آن چنان طاق را نيز جفت * سرايندهء قصه ز اينگونه گفت چو اسكندر از روم سر بركشيد * به بغداد شد جسر سنگين پديد حسد برد بر كار گردان جم * بديد آن بزرگى شاه عجم بفرمود آن طاق كردن خراب * فكند آن گران سنگها را در آب پس از وى بشد اردشير دلير * بدان جا كه آن جسر بد سربه زير همى خواست كان را برآرد ز آب * به نزديكى ديگران كامياب بدانسان كه جمشيد شه بسته بود * به هم سنگها را بپيوسته بود ميسر نشد آرزوهاى شاه * فروماند سرگشته بر جايگاه بفرمود پنجاه كشتى به ساخت * بدان كس كه آن شكلها مىشناخت به زنجير آن را به هم باز بست * بدان روز از درد و غم باز رست بزرگان ورا جسر كردند نام * بدان مىگذشتند مردم مدام به زنجير آن تختهها را ببست * بر او تخته افكند بگشاد دست هم از چوبها راه و ديوار كرد * به گردون رسيد از چنان كارمرد
--> ( 1 ) جمشيد جمشيد ( 2 ) بست ( 3 ) طاق