حكيم زجاجى

970

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

گروهى در آن دور درويش بود * دل جمله از نيش غم ريش بود ندانست كس شيوهء خواستن * زبان را به خواهش بياراستن چو آن خستگان را نبودى طعام * نبد خواستن رسم از خاص و عام نخوردند ، آنجا طعامى نبود * زنان نزدشان [ احترامى ] نبود نشد طاعتى در ميان گروه * نيفزود آن مردمان را شكوه چنان قوم را نام شد . . . . . . . . . . . . * ز تورات خوان نام ايشان بجاى در اسلام آن قوم را اى همام * همه جاى . . . . . . . . . . . . نهادند نام بود در عرب اين زمان ز آن گروه * شده جاى اين قوم دامان كوه يقين دان كه آن قوم . . . . . . . . . . . . . * كه امروز نزديك . . . . . . . . . . . . . گروهى دگر بت‌پرستان بدند * سراسيمه ترسان و مستان بدند به مغرب نصارا بسى خلق هست * بدان‌سان كه در چين [ بود ] بت‌پرست به كشمير باشد بت و برهمن * ستاده به نزد بتان در شمن چنين گفت طهمورث ديوبند * كه بر من نبايد كه باشد گزند پى دين مرا با كسى كار نيست * دلم ز اين كسى را خريدار نيست كسى را نبايد ز دين منع كرد * ز يكديگران خلق را دفع كرد چنين بود پيوسته آيين پيش * كه هريك بود بر سر دين خويش پرستند امروز در هندبار * ندارند با يكدگر نيز كار يكى سال او بت‌پرستى كند * يكى روز و شب خواب و مستى كند يكى گاو را كرده معبود خويش * از او جسته پيوسته مقصود خويش چو سى سال بگذشت بر شهريار * جهاندار طهمورث بختيار ز دست زمانه برآمد به سر * نهال مرادش نيامد به بر فرورفت طهمورث ديوبند * بيفتاد از پاى سرو بلند