حكيم زجاجى
969
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
در ايام او گشت بتگر پديد * همان راز نيران و آذر پديد چنان بود رسم اندر آن روزگار * شنيدم من از مردم كامكار گرفتند « 1 » ده تن ز گيتى كران * بريدند از همدم و همرهان « 2 » به كوه اندرون خانهاى ساختند * براى عبادت بپرداختند پرستش همه جمله آن خانه بود * نه كاخ و نه شهر و نه كاشانه بود يكى را از آن مهتران زن نبود * همان جايشان كوى و برزن نبود از آن ده يكى نامبرده بمرد * روان را به داراى داور سپرد بر آن ديگران مرگ او سخت بود * چو ز آن نامور جاى پردخت بود جز از گريهشان هيچ كارى نبود * وز آن مردشان يادگارى نبود دل از نقش روشن بپرداختند * به آيين او صورتى ساختند تراشيده آن را به تيشه ز سنگ * ببردند حالى در آن جاى تنگ نهادند برجاى آن پيرمرد * دل خود بر آن نقش خورسند كرد از آن نه يكى ديگر اندرگذشت * خرد خيره گردد از اين سرگذشت ببردند از كوه سنگى دگر * تراشيده بر كوه رنگى دگر به جاى درم بار آن سنگ بود * به سنگ اندرون لعل گلرنگ بود از ايشان چو يك تن فتادى ز پاى * نهادنديش زود سنگى بهجاى چنين تا همه بازپرداختند * نوآيين چنان سنگها ساختند بر اين كار بگذشت عمر دراز * برفتند خلق از نشيب و فراز بر آن كوه و ديدند نه سنگ سخت * تراشيده آن مردم نيكبخت نهاده به محراب آن خانه در * گشادند آن خلق بيگانه در برفتند و بنهاد سر بر سجود * به نزد بتان با قيام و قعود عبادتگه خلق شد آن مقام * بدانجا نهادند سر خاص و عام از آن جاى شد مرد و زن بتپرست * بيامد براهيم برهم شكست ز نمرود بر پيش از اين گفتهاند * به جاروب دانش جهان رفتهاند در ايام او روزه مىداشتند * ره و رسم دريوزه مىداشتند
--> ( 1 ) گرفتن ( 2 ) همرآن