حكيم زجاجى

968

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

مقامش ز اول به استخر بود * شهان را بدان بوم‌وبر فخر بود به آغاز بر من « 1 » شهش بود نام * تو استخر مىخوانى اى خويش‌كام نخستين شهى كاو به عزم شكار * كمر بست و بر كوه شد آشكار بيفكند فرزند آهو و گور * خورش ساخت ز آن جمله شيرين و شور پى خويشتن شهريار دلير * قبا كرد و پوشيد از چرم شير نكردى بر آن [ تيغ ] برنده كار * به وقتى كه رفتى پى كارزار كلنگ و تبر ، اره او ساختى * به آهن چو زر كار پرداختى به آتش چو اين پيشه معلوم كرد * عيان آهن و سنگ چون موم كرد چهل سال در پادشاهى بزيست * چو مىشد بر او مهر و مه خون گريست چو هوشنگ بىهوش در خاك شد * بر او جامهء خسروى چاك شد فروشد به خاك آن چنان مهترى * پس از وى برآمد بلنداخترى پادشاهى طهمورث سى سال سرافراز طهمورث ديوبند * چو سروى برآمد به تخت بلند نبيره بد آن شاه هوشنگ را * بياراست او تاج و اورنگ را ورا نام گويند باوند بود * از او بر دل دشمنان بند بود همان باب او . . . . . . . . . . . بد به نام * به ايام هوشنگ با هوش و كام جوان بود مير گزين جهان * برون رفت با ديدهء خون‌فشان « 2 » دلاور سلاح گران داشتى * دل و زور شير ژيان داشتى ورا نام ز آن روى باوند شد * به مردى درختش برومند شد به بالا شهى بود چون زاد سرو * كهندژ بنا كرد در شهر مرو « 3 » همان شهر بابل بنا او نهاد * به پيرامنش برج و بارو نهاد مداين سرافراز آباد كرد * دل مردم پيشه‌ور شاد كرد در خصم از گل . . . . . . . . . . . بكرد * برآورد برجش به عيوق مرد

--> ( 1 ) اسطخر را پارسيان كدابوم شاه خواندندى ، بهار ، ص 39 . ( 2 ) اين جان ( 3 ) مرگ