حكيم زجاجى

692

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

يكى نامور بود احمد به نام * ز پشت محمد امير همام كه او معتصم را كهن‌پور بود * درونش چو قنديل پرنور بود برفتند نزديك او مهتران * بكردند بيعت بر آن كامران لقب مستعين كرد او را وزير * نشاندش به صد كام دل بر سرير ورا جمله خواندند مير و امام * بر او خلق كردند بيعت به كام ورا سروران مستعين خواندند * بر او هركسى آفرين خواندند در آن روز كاين كار و اين شغل رفت * نبودش فزون از دو ده سال و هفت دوم روز شهرى برآراستند * ز هرجايگاهى مدد خواستند بگفتند معتز بزرگ است و مير * وليعهد بايست آن بىنظير به دو اين امامت سزاوارتر * ز ديگر كسان اوست پركارتر برفتند بر درگه مستعين * گروهى ز غوغا چو شير عرين گشادند از مخزن شاه در * ببردند از آنجا به خروار زر سلح خانه را در گشادند زود * ببردند از آنجاى چيزى كه بود از آن فتنه تركان خبر يافتند * كشيدند شمشير و بشتافتند ز غوغا نديدند يك تن به جاى * سراسيمه رفتند اندر سراى خزينه ز هستى تهى يافتند * بر آتش دل خويش مىتافتند بر مير معتز شدند از كران * ببردند او را بر مهتران ز تركان برآمد غرنگ و غريو * سراسيمه گشتند مانند ديو برفتند تا خون معتز به خاك * بريزند و از كس ندارند باك به تركان وزير سرافراز گفت * كه اين مير نامد برون از نهفت ورا خود گناهى در اين كار نيست * شما را بر او جاى انكار نيست نشايد سر بىگناهان بريد * ببايد به جان قول نيكان خريد از او دست كوتاه كردند زود * سوى خانه شد نامبرده چو دود فرومرد آن آتش فتنه‌باز * نشستند آن نامداران به راز نبشتند نامه به هربرزنى * به هرسرفرازى و هرروزنى كه شد مستعين بر زمانه امير * ورا شاه خوانند برنا و پير بر او خطبه كردند در هرديار * شد آن كار بر مستعين چون نگار