حكيم زجاجى
950
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
گرفتند آن بوموبرزن به زور * چنين كرد تأثير بهرام و هور يكى شهر باشد در آبادگان * مقام بزرگان و آزادگان نخست از صفاهان گرفتند خوى * وز آنجاى رفتند تا حد رى نياسود از تاختن آن سپاه * زمين گشت از خون مردم سياه چو بگرفت آران و ارمن به تيغ * سر تيغشان بود بارنده ميغ به هرجا روان كرد لشكر امير * برفتند مانند درياى قير دو نوين سوى راه بغداد گشت « 1 » * بدان برزن و بوم آباد گشت دو مير جهانگير فصل بهار * به بغداد راندند با ده هزار از آن دو يكى بود باينال نام * به مردى فزونتر ز دستان و سام دويم بود نايماس فيروز جنگ * كه چون شير شرزه بدى تيزچنگ به بغداد شد ز آن سواران خبر * كه آمد در اين بوم خيل تتر اميرى كه لشكركش شاه بود * به رفعت بر از گنبد ماه بود ز بغداد با لشكرى همچو باد * برون رفت و ناورد ز آن قوم ياد شنيدم كه بد بيكليك به نام * به گردش سواران با نام و كام همىرفت آبى روان تيزتاب * گذر كرد بيكليك به زودى ز آب سپاه مغول بود اندر كمين * نهان گشته همچون پرى در زمين گروهى از آن قوم بنمود روى * امير جوان بيكليك نامجوى گمان برد كان است خيل تتار * بزد بر صف دشمنان نامدار برفتند آن جنگجويان ز پيش * به دنبالشان بيكليك خوبكيش فرس نامداران برانگيختند * به خاك اندر از جمع خون ريختند كمين برگشادند توران سپاه * زمين شد ز گرد سواران سياه گرفتند آن قوم را در ميان * خروشى برآمد ز بغداديان بكشتند چندان ز تازى سران * به تير و به شمشير و گرز گران كه از كشته هرجايگه پشته بود * همه صحن صحرا پر از كشته بود به تنها تن خويش بيكليك چو شير * بكوشيد با آن سواران دلير
--> ( 1 ) رفت