حكيم زجاجى

951

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

سرانجام از پا درافتاد مرد * بكشتند و شد نامور زير گرد گروهى گريزان برفتند تيز * گذرشان بر آب روان در گريز به آب اندرون جمله گشتند غرق * تو گفتى بزد جمله را باد و برق به بغداد از آن صد يكى سرفراز * نيامد از آن رزمگه زنده باز غنيمت گرفتند تركان چين * ز اندازه بيرون در آن دشت كين به انبارها جامه بردند و زر * به خروارها لعل و در و گهر سلاح و سلب را شمارى نبود * از آن صعب‌تر كارزارى نبود در آن رزمگه بود آهنگرى * ببرد از ميان همه استرى اسير مغل بود نامش حسن * يكى نامور بود شيرين‌سخن به تبريز ديدم من او را سوار * به دست اندرون از سعادت سوار همه بار استر گهر بود و زر * ندانست آن را كسى حد و مر خريد اندر آن شهر باغ و سراى * غلام و كنيزان با رسم و راى شب و روز با مطربان لطيف * شد آن نامبرده كه گفتم حريف از آن گوهر و زر پشيزى نماند * بمرد آن بداختر چو چيزى نماند به درويشى و بينوايى برفت * در آن خستگى و گدايى برفت بر او مال غارت وفايى نكرد * به بىبرگى و درد دل مرد مرد ز تاريخ هجرى در آن روزگار * چو بر ششصد افزود سى و چهار به اربيل شد جرماغون با سپاه * به گردش درآمد چو سيلى سياه چو يارىدهش بود كيوان و هور * گرفت آن ولايت سراسر به زور به اربيل بد قلعه‌اى سهمناك * برآورده بنياد آن را ز خاك بر آن خاك بارو كشيده بلند * نرفتى بر او تاب داده كمند نهادند بر گرد آن منجنيق * فشاندند سنگ گران ز آن طريق يكى ماه كردند بر قلعه جنگ * بجز باد از آن جنگ نامد به چنگ در آن سال رنجور شد جرماغون * قد سرو آزاد او شد نگون به لرزه فتادش دو پا و دو دست * خداوند بىچون زبانش ببست چو بر وى نهادند از رنج غل * شكستى درآمد به خيل مغل ز اربيل برگشت و آمد به راه * به سوى سياكوه شد با سپاه