حكيم زجاجى
943
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
اگر دسترس دارى اى شيرمرد * ز داد و دهش تا توانى مگرد ببخش و ببخشاى بر مرد و زن * به گيتى از اين به كه گويد سخن به سه ماه در حوض چيزى نماند * وز آن جمله زرها پشيزى نماند كمان كيانى خوش انداختى * وز آن در عدو آتش انداختى همه مهرهء شاه زرين بدى * نماينده چون ماه و پروين بدى بدينگونه بد مهره انداختن * وز آن شيوه بر حوض پرداختن سپهر نگون از بخيلى كه هست * درآرد به كار كريمان شكست به وقتى كه ظاهر ز مادر بزاد * بر او مهر و مه آفرين كرد ياد به ماه محرم ز دور فلك * ز پانصد فزون بود هفتاد و يك به ماه صفر ناصر بىنظير * وليعهد كردش سخن يادگير ز پانصد فزون بود هشتاد و پنج * كه گشت او وليعهد بىدرد و رنج پدر بعد از آن مير بد سى و هفت * پس آنگاه از اين دهر . . . . . . برفت چو بر ششصد افزود يك سال راست * دل ناصر شاه از آنگونه خواست بيفكند از خطبه نام پسر * به نامش نبد سكه بر روى زر چو بر ششصد افزود هجده به سال * دگرباره ناصر شه بىهمال ورا نام در خطبه آورد باز * دگربار شد نامور سرفراز چو بگذشت از آنگونه تا چار سال * فرورفت ناصر شه بىهمال جهاندار ناصر شب تيره مرد * جهان را و جان را به ظاهر سپرد سحرگاه كردند بيعت بر اوى * به گيتى نباشد چنين نامجوى يكى مرد بد نامور گردروى * و ليكن برآنم كه بد جعدموى رخ شاه دين بود سرخ و سپيد * منور ، مدور چو تابنده شيد نكوطلعت و خوب و پاكيزهروى * به غايت نكوخلق بد نامجوى ميان تنگ و باريك و سينه فراخ * درختى بدى نغز با برگوشاخ حليم و كريم جهان بود مير * توانا و دانا و روشنضمير نكو داشتى عالمان را مدام * از او شادمان بد دل خاص و عام دل نامور پرتحير نبود * همان در سر او تكبر نبود نكوسيرت و پارسا بود مرد * بجز نيكويى هيچ كارى نكرد