حكيم زجاجى

942

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

مدت خلافت ظاهر سه ماه و سيزده روز نگه كن كه فرجام در خاك شد * ز لوح شهى نام او پاك شد به امر خدا ظاهر كامياب * بيامد نشست از برجاى باب ابو نصر بد كنيت آن امير * محمد بود نام آن بىنظير پدر كرد او را وليعهد خويش * به كار آوريد اندر آن عهد خويش چو بنشست بر تخت شاهنشهى * بكردند زندان‌ها را تهى به زندان قاضى هرآن كس كه بود * درم داد و آزادشان كرد زود يتيمان بيچاره را سيم داد * به خنجر بدانديش را بيم داد زن بيوه را بود از او برگ و ساز * فروماندگان را نهفته به راز فرستاد آن شاه پيوسته چيز * به درويش و مسكين درم داد نيز به گيتى درى از كرم باز كرد * كريم جهان بود آزادمرد چو دريا كف دست بگشاد مير * همىداد گوهر به برنا و پير به سه ماه آن شاه فرخ‌نژاد * همه گنج‌ها داد يكسر به باد شنيدم كه ناصر يكى حوض داشت * كز آن بر سپهر برين سرفراشت به زر حوض را يكسر آكنده بود * وز آن زر لبش پرشكرخنده بود دو انگشت بد مانده تا پر شود * خرد خيره گردد چو اين بشنود همى گفت با خاصگان شهريار * كه چندان امان خواهم از كردگار كه اين حوض را جمله پرزر كنم * چو پر شد بر او درّ و گوهر كنم چو ظاهر به اوج خلافت رسيد * يكى روز آن حوض پر زر بديد چنين گفت و برزد يكى باد سرد * بدان نامداران و مردان مرد كه چندان امان خواهم و فرهى * كه اين حوض گردانم از زر تهى ببخشم به درويش و خواهنده زود * برآرم از اين حوض آكنده دود به درويش و مسكين و برنا و پير * ببخشيد از آن حوض چون آبگير نماندست اكنون از او مغز و پوست * زبان سران آفرين‌خوان اوست روانش به جنت بنازد كنون * بدين‌سان زيد مردم ذو فنون به گيتى تو را نام ماند به جاى * نه زر و نه سيم و نه باغ و سراى