حكيم زجاجى

937

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

به اقصى كه آن مسجد انبياست * مقام بزرگان اهل صفاست جهاندار سلطان آزادمرد * به محراب در سنگ را جاى كرد از آنجاى يوسف به طرسوس شد * سرافراز با نام و ناموس شد سه شهر بزرگ است آن جايگاه * گرفت آن سه شهر و روان شد به راه اداقيه ( ؟ ) و بابلس اين دو شهر * گرفت آن شهنشاه ليكن به قهر زده باره قلعه در آن بوم‌وبر * گرفتند و كردند زيروزبر سرافراز ناصر يكى پور داشت * كز او ديدهء مرد [ مان نور داشت ] ابى نصر بد كنيت آن همام * بلى نامور بد محمد به نام ورا عزت الدين لقب كرد باب * بر آن سنگ بد نام آن كامياب يكى نكته بشنو ز عدل امير * جهاندار ناصر شه [ شيرگير ] بيامد يكى مرد بازارگان * به بغداد در بند دينارگان كنيزى بياورد زيبا و خوب * ندانم كه قفچاق بد ، يا ز نوب ببردند او را به سوى حرم * خريدند از آن خواجهء محترم بدادند پنجاه دينار زر * بهاى كنيزك بدان نامور چو بازارگان زر سوى خانه برد * در آن دم كه آن سيم برمىشمرد پشيمان شد و بر در شاه رفت * ز فرياد او ناله بر ماه رفت كه ارزان خريدند از من كنيز * فزون‌تر از اين خواهم امروز چيز به ناصر بگفتند گفتار مرد * پراكنده‌دل گشت از آن كاركرد بگفتا بخوانيد نخاس را * بريزيد بر مرد الماس را بيامد همان لحظه نخاس شاد * بشد آن كنيزك برش همچو باد نگه كرد نخاس روى كنيز * نيرزد فزون گفت از اين يك پشيز بگفتند با ناصر نامدار * ز نخاس و از قيمت آن نگار دل مرد گفتا به دست آوريد * به گفتار نخاس خود منگريد بدادند آن خواجه را صد درست * به دل در ورا تخم شادى برست تو در عدل و انصاف شاهان نگر * در آن قصهء دادخواهان نگر 190