حكيم زجاجى

934

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

ز شهر صفاهان چنان بازگشت * وز او جمله عالم پرآواز گشت درآمد وزير خليفه ز راه * به گرد دلاور فراوان سپاه برون كرد از آن ملك هركس كه بود * ندانست اسرار چرخ كبود ميان بست از بهر خون ريختن * نياسود از فتنه‌انگيختن به عزم خراسان ميان بست چست * بيفكند آن تخم ، ليكن نرست چو راز سپهرى دگرگونه بود * جهان در كف ديو وارونه بود ز چرخ ابن قصاب زخمى بخورد * ز ناگه بر او تاختن كرد درد به راه اندرون مرد بيمار شد * به بند بلاها گرفتار شد چو آمد سوى دامغان دردمند * به كينه بگرديد چرخ بلند چو در دامغان رفت از ره بمرد * روان را به داراى داور سپرد نكردند ميران ز مرگش پديد * نهفته همىبود گفت و شنيد يكى مهد كردند همرنگ قير * نهادند در مهد نعش وزير وز آنجا سران جمله گشتند باز * ببردند تابوت را بر فراز نيامد نهال مرادش به بار * برآمد يكى مدتى روزگار محمد كه سلطان خوارزم بود * هميشه ورا آرزو رزم بود ز ناصر دل شاه آزرده بود * ورا ديو نادان ز ره برده بود ز خوارزميان لشكرى برگزيد * كه از آمدنشان كس آگه نديد سوى شهر بغداد بنهاد روى * به دل با خليفه شده كينه‌جوى به جان بست بر كين ناصر ميان * ورا يار ، خيلى ز خوارزميان ز خوارزم چون عزم بغداد كرد * به رفتن دل خويشتن شاد كرد چو آمد به سرحد ملك عراق * سرى جفت كينه ، دلى پرنفاق ظهير آن‌كه بد شاعرى نغزگوى * به نزد اتابك بدى نام‌جوى چو خوارزمشه عزم بغداد كرد * ظهير اين سه بيت روان ياد كرد نبشتم اگر چند از اين بحر نيست * بخوان گر در اين داستان . . . نيست فزون نيست آن قطعه از چار بيت * و ليكن به است آن ز بسيار بيت شاها عجم چو گشت مسخر به تيغ تو * لشكر به سوى بارگه مصطفى فرست