حكيم زجاجى
928
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
بفرماى تا با من آيد سپاه * به جمعه روم بامدادى پگاه چو بد لايق حال گفتار مرد * به فرمان او نامور كاركرد سوى جمعه شد با سران بىنظير * گرفته به كف گرز و شمشير و تير همان لحظه بر منبر آمد خطيب * ز خورشيد رخشانتر آمد خطيب خراسانى آن مرد بافر و هوش * برآورد چون شير شرزه خروش به منبر برآمد كشيده حسام * منم گفت جاجرمى خويشكام مرا نام نجم است و چون آفتاب * كشيدم به كين خنجر تيزتاب در اين خطبه از مستضى ياد كن * به يادش دل عالمى شاد كن وگر نى زنم تيغ بر گردنت * به خون جگر پركنم دامنت غلامان يوسف شه كامكار * كشيدند شمشيرها ده هزار نبد زهره كس را كه گويد سخن * از آن نامداران در آن انجمن خطيب دلاور چو شد كامياب * روان خطبهاى خواند مانند آب در آن خطبه از مستضى نام برد * ز بدخواه او صبر و آرام برد چو ابرى كه باران شود نوبهار * روان شد ز هرجايگاهى نثار نثار بزرگان ز حد درگذشت * خطيب دلاور زر سرخ گشت خبر ز اين حكايت به بغداد شد * دل مستضى ز آن خبر شاد شد هم اندر زمان حملهاى گران * روان كرد تا مصر با مهتران فرستاد منشور با طوق و تاج * نشانده در او درّها چون سراج ورا نام سلطان مغرب نهاد * به دو يثرب و مكه و مصر داد پى خشم جاجرمى پرهنر * فرستاد تشريف با سيم و زر فرستاد تشريف بيش از شمار * براى خطيبان آن روزگار به دو اينچنين دولتى دست داد * جهانى از اين شاد و او نيز شاد نبشتم در اين نامهاى نيكنام * من اين قصه روشنتر از برق شام به ايام او دهر هموار گشت * به جان مستضى را نگهدار گشت زمانه به ايام او رام شد * طراز جهان آن خوشايام شد رجب مستضى مجمعى ساختى * به گردون گردان سرافراختى بزرگان دين را شه محترم * بخواندى بر خويشتن در حرم