حكيم زجاجى
923
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
سپاهى بد از تركمانان بخواند * بر ايشان زر و درّ و گوهر فشاند به گنج گران لشكر آباد كرد * به زر مىتوان خلق را شاد كرد وز آنجا روان كرد چون باد و برق * در آهن همه لشكر شاه غرق دليلان به پيش اندر افكند مير * همىراند مانند برنده تير ز ناگاه بر خيل كفار زد * بدان دشمنان زخم چون مار زد به يك حمله در مركز كارزار * بكشتند ز آن مشركان سى هزار گرفتند از آن سى هزار دگر * دل شاهشان گشت خونينجگر گريزان بشد شهريار فرنگ * ز دل دور هوش و ز رخ رفته رنگ غنيمت گرفتند ز اندازه بيش * برفتند دلشاد زى جاى خويش از آن پس كه بردند بسيار زر * به خروارها بار كردند سر سوى مصر بردند و بر بند كرد * به گردون گردنده مىرفت گرد چو آمد به پيش عضد شيرگير * ثنا گفت بر شيركوى دلير به ديدار او ديده پرنور كرد * ورا كنيت آن مير منصور كرد ورا گفت با لشكر اين جاى باش * در اين بوموبر كشورآراى باش نخواهم كه از من شوى دور تو * كه دادى چراغ مرا نور تو به سوى ملك عادل نامدار * يكى نامه بنوشت او پيكوار بر او بىكران آفرين ياد كرد * كه شادم ز كار تو اى زادمرد مرا زنده كردى به زور و سپاه * بدين نامورمرد با دستگاه كه بدخواه دين را ز بن برگرفت * به شمشير از مشركان سر گرفت در اين بوموبر سالها بگذرد * كه كركس همه مغز مردم خورد نخواهم كه او را ز نزديك من * بخوانى بدان نامور انجمن شود اندر اين بوموبر يار من * به امر تو باشد نگهدار من فرستاد بيرون ز اندازه چيز * به نزد ملك عادل باتميز چو آن نامهء نامبرده بخواند * در آن بوموبر شيركو را بماند به مصر اندرون گشت سرور عزيز * برادر بد او را يكى باتميز سرافراز را بود ايوب نام * پسر بود او را يكى خويشكام ورا نام يوسف نهاده پدر * جوانى سرافراز بد پرهنر