حكيم زجاجى

924

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

180 صلاحش لقب داد سلطان شام * در آن بوم‌وبرزن برآورد نام بر شيركو بود آن نازنين * به مردى فزون شد ز شير عرين مبارز جوانى دل‌افروز بود * به رزم اندرون مير پيروز بود مدار سپه بود آن نامدار * به گيتى نباشد چنين كامكار ز شاور روزى خليفه به راز * سخن گفت با شيركو سرفراز كه او دشمن دين و آن من است * شب و روز در بند جان من است به دل با امير فرنگان يكى است * نه بر جان مرا بار او اندكى است در اين بوم‌وبرزن خلل‌ها از اوست * ببايد دريدن بر او مغز و پوست سرافراز يوسف بدان‌جاى بود * چو بشنيد ، از خشم برپاى بود همين دم ورا گفت سر بركنم * به مردى به پيش سگان افكنم به دو شيركو گفت آهسته باش * به خود بر نثار ملامت مپاش كه اين مرد را خويش و پيوند هست * نيايد به تندى و تيزى به دست به نرمى توان كوه را پست كرد * سوى اژدها چون توان دست كرد همان لحظه مانند درياى خون * ز مصر اندرون يوسف آمد برون روان كرد چون شير سوى شكار * ز ناگاه شاور بشد آشكار به گردش سوارى صد افزون نبود * نگه كن يكى كار چرخ كبود درآمد به شاور يوسف چو گرگ * بيازيد چنگال شير سترگ درآوردش از اسب و دستش ببست * به پيش اندر افكند چون پيل مست بياورد و در خيمه‌اى بند كرد * به نزد خليفه فرستاد مرد كه شاور سرگشته پيش من است * دو خلخال بر پايش از آهن است چه فرمان دهد شهريار جهان * به گل در توان كرد حالى نهان بيامد به زودى فرستاده باز * دو خادم ز نزديك آن سرفراز برفتند و در دست انگشترى * كه شد شه سر خصم را مشترى همىخواهد از تو بريده سرش * ببايد فرستاد حالى برش سرش را بريدند از تن به درد * ز شاور ، يوسف برآورد گرد ببردند آن سر بر تاجدار * بفرمود آويخت از فرق دار عضد كامران شيركو را بخواند * بر آن نامور گنج گوهر فشاند