حكيم زجاجى
922
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
به نزد عضد رفت از گرد راه * به مصر اندرآورد يكسر سپاه اسير فرنگان بر از ده هزار * چو اشتر بياورد كرده قطار عضد ، شيركو را نوازيد سخت * بر خويشتن برنشاندش به تخت بدان نامبردار تشريف داد * به دست خودش تاج بر سر نهاد سپاه ورا خلعت و سيم و زر * خليفه ببخشيد بىحد و مر از آن جايگه شيركو گشت باز * بر اين برنيامد زمانى دراز دگربار شاور پى نام و ننگ * فرستاد نزديك شاه فرنگ كه دشمن بشد ، خيز لشكر بيار * به دل بر از اين بار انده مدار كه تا دشمنت را بگيرم به دست * سپارم به تو ، كاو بود پيل مست امير فرنگان جگرخسته بود * همان خستگىهاش پابسته بود سپاهى گران در زمان برنشاند * وز آنجا كه بد تيز ، لشكر براند عضد را بگفتند كآمد سپاه * بترسيد آن مير كشورپناه يكى نامه بنوشت پرخونجگر * به نزد ملك عادل پرهنر ببريد موى از سر خويشتن * همان جامه را بر بر خويشتن بدريد و در نامه پيچيد مير * به زارى بناليد مانند زير ز خون جگر افسر خامه كرد * چه زارى كه دانا در آن نامه كرد چو اسلام را زور بازو تويى * كنون ملك را پشت و نيرو تويى ممان تا برآيد ز اسلام دود * نه سرمايه ماند بدينجا نه سود ملك عادل از نامه حيران بماند * همان دم اسد شيركو را بخواند بر او خواند آن نامهء پر ز درد * جوابش چنين داد آن شيرمرد كه اى شاه فرزانه و بىنظير * تو را لشكرى هست يكسر امير نيند اين دليران به فرمان من * تو ساز از سر لطف درمان من درى از خزينه به من برگشاى * براى سپه كيسه را سر گشاى كه من لشكرى را برم زيردست * كه باشند در جنگ چون پيل مست چو گويم روند از ره خشم و تاب * زمانى در آتش ، زمانى در آب چو بشنيد از او شاه يزدانپرست * كليد در گنج دادش به دست بشد شيركو سوى مخزن به ناز * در گنجهاى گهر كرد باز